زيباترين سرود هستی
دكتر مصطفی چمران

 

بسم‏الله الرحمن الرحيم

نمي‏دانم، چگونه مي‏توان از علی سخن گفت كه شايستة حق او باشد. علی بزرگ است؛ ولی چه كسی جرأت دارد كه از بزرگی او نيز سخن بگويد؟ علی از هر چه بگوييم و بنويسيم بازهم بزرگتر است. او در فهم و وهم ما نمي‏گنجد. چه بهتر كه عاشقان راه علی و شيفتگان و مشتاقان راستين او، شهدا- كه رنگی از او دارند و رايحه‏ای از عطر و شميم ولايت او بو كرده‏اند- از علی بگويند كه قطعاً سخنانشان صاف‏تر و به بزرگی علی نزديك‏تر است.
شهيد دكتر مصطفی چمران، عارفانه به علی عشق مي‏ورزيد و هميشه او را در بي‏نهايت مي‏جست، علی را در اوج كمال انسانی مي‏ديد كه در معراج در پيشگاه الهی ايستاده است و خود را آن‏قدر پائين، كه شرم مي‏كرد از علی سخن بگويد و اين را جسارتی در پيشگاه علی مي‏دانست. همه مظاهر زيبای كمال علی را تجلّی صفات خدايی مي‏دانست كه به بي‏نهايت متصل است. فريفته علم او، حلم او، زهد و تقوای او، ايمان واعتقاد او، شجاعت او، عدالت بي‏نظير او، قضاوت او، قدرت بيان او، نيزهوشی و زكاوت او، عطوفت و مهربانی او، خلوص و عرفان او، عشق سوزان او و بالاخره تنهايی تنهای او بود و همه اين فضايل را در علی، نمونه و الگو و اسوه‏ی خود مي‏ديد و مي‏گفت كه بايد سعی كنسم به سوی اين اقيانوس بي‏كران فضايل و كمال بشتابيم، گرچه نمي‏توانيم به آن دست يابيم؛ ولی اگر در اين مسير طی طريق كنيم خود نعمت و پيروزی بزرگی است.
در اين مجموعه كه از چند دست‏نگاشتة شهيد دكتر مصطفی چمران درباره علي(ع) يا راز و نياز با علی و سه سخنرانی تشكيل يافته است، سعی شده است درحد اختصار از نگاهی ديگر به علي(ع) نگريسته شود، و آن نگاه شهيدی از عاشقان دل‏سوختة‌علی است كه همة عمر نام علی و ياد علی، روحيه‏بخش دردها و رنج‏ها و غم‏ها و تنهايی او بود و همه اينها را به درد و رنج و غم و تنهايی علی گره مي‏زد و بي‏پروا به مصاف گرداب‏های مهيب خطر مي‏رفت تا شايد عشق و محبت به ذات ازلی را- كه از علی اموخته بود- او را به وصال معشوق و لقاء حق برساند. او در معراج محبوبيت با شهادت خود به سوی معبود پر كشيد و سينه پردرد و عشق سوزان و قلب مجروح خود را تقديم حق كرد.
بدان اميد كه راه علی و نام علی و ياد علی چون چراغی فروزان، راه هدايت و انسانيت را به همة ما بنماياند.

مهدی چمران
21/11/79


 

 

بسم ‏الله الرحمن الرحيم


اَلصَلواهُ وَالسَّلام عَلی سَيِدالاَنبياءِ وَالمُرسَلين اَبِي‏القاسِمِ مًحَمَّد صَلَّ‏للهُ عَلَيهِ وَآلِه‏الطَّيِبينَ‏ الطاهِرينِ
ماه مبارك رمضان است و ماه خداست و ماه ذكر. از اين نظر مي‏خواستم كه در مطلع سخنم چند كلمه‏ای درباره‏ی ذكر بگويم، شما مي‏دانيد كه در مكتب مقدس ما، علاوه بر آن كه انسان را از نظر نظری و تئوری تربيت مي‏كند، از نظر تربيتی، تربيتی نيز را به او نشان مي‏دهد. اسلام ما مكتبی نيست كه فقط با يك مشت فرمول و كتاب و تئوری بخواهد انسان‏ها را راهنمايی كند، بلكه با اقسام راه‏های علمی و تربيتی اين انسان را مي‏سازد. نماز ما و روزه‏ی ما در اين ماه مبارك، ‌نمونه‏ای بسيار مؤثر و عميق برای همين تربيت عملی است.
شما مي‏دانيد كه يك پزشك به مضّار الكل آگاهی كامل دارد. علم دارد؛ اما متأسفانه الكل مي‏نوشد، با آن كه مي‏داند برای سلامت او مضّر است. علت آن است كه از نظر تربيتی نمي‏تواند نفس خود را به زير كنترل و اراده‏ی خود درآورد. بنابراين مي‏بينيم كه علم و آگاهی نظری كافی نيست، ‌بايد يك تربيت نفسی هم وجود داشته باشد. آن علومی را كه در كتب مي‏خوانند و ياد مي‏گيرند،‌ برای سرنوشت انسان‏ها كافی به حساب نمي‏آيد. بين مثال‏های مختلفی كه مي‏زنند –به خصوص برای جوانان- مثال فوتبال است. يكبار ممكن است كه شما در كنار زمين بنشينيد و به بازی ديگران نگاه كنيد و بدانيد كه هر يك از بازيكنان چه نقشی به عهده دارد و چگونه بازی مي‏كند؛ اما اگر كسی بخواهد سال‏های دراز در كنار زمين بنشيند و بازی ديگران را نظاره كند، ‌خود او هيچ‏وقت فوتباليست نمي‏شود، مگر آن كه خودش وارد بازی شود، بازی كند، دريبل كند، به زمين بخورد و در خلال تجربه‏ی علمی اين بازی را مي‏آموزد.
خيلی چيزها در طبيعت هست كه انسان بايد در خلال تعليم و تربيت آن را بياموزد. از روی كتاب، از روی نوسته‏ در داخل مدرسه كافی نيست. نمونه‏های بزرگ ديگری است كه اين‏چنين است و طبيعت بشری طوری ساخته شده است كه انسان را برای تربيت آماده مي‏سازد. برای اين تربيت بايد بك‏نوع عادت برای انسان به وجود بيايد كه آن را طبيعت ثانوی مي‏گويند. برای شما مثالی مي‏زنم:
فرض كنيد يك طفل كوچك كه طبيعتش همان فطرت و طبيعت اسلامی است، از فساد و ظلم و دروغ به دور است. بنابراين مي‏بينيم كه در اوان كوچكی اين طفل نمي‏تواند دروغ بگويد، اين طفل قادر نيست كه كسی را اذيت و ايذا كند. مي‏بينيد كه مثلاً طلبكاری به در خانه مي‏آيد و صاحب خانه پول ندارد كه به طلبكار خود بدهد. طلبكار در مي‏زند. بچه در را باز مي‏كند و طلبكار از بچه درخواست مي‏كند كه به پدرش خبر دهد كه طلبكار آمده است. اين بچه كوچك نيز كه فطرتش همان فطرت اسلامی است پيش پدر مي‏آيد و مي‏گويد طلبكاری است كه به در خانه آمده است. پدر كه مي‏خواهد از دست طلبكار بگريزد، به اين طفل كوچك مي‏گويد: «برو به طلبكار بگو كه پدرم نيست»، يعنی اولين دروغ را بر دهان اين طفل مي‏گذارد؛ اما اين طفل كه هنوز طبيعتش با دروغ آشنا نشده است، به در خانه مي‏رود و مي‏گويد: «پدر مي‏گويد كه بگو نيست»، يعنی كه هست. نمي‏تواند دروغ بگويد. آن‏گاه پدر از اين طفل عصبانی مي‏شود، ‌او را ممكن است تنبيه كند و با زور اين صفت كذب را بر قلب پاك كودك تحميل مي‏كند و آرام‏آرام اين كودك پاك با دروغ و فساد انس مي‏گيرد، يا تربيت مي‏شود. آن‏چنان ساده نيست كه بتوان فطرت آدمی را به سادگی از اين طرف يا به آن طرف سوق داد. بايد تربيت‏اش كرد، ممكن است از راه غلط باشد يا از راه صحيح.
اسلام ما در صدد است كه اين انسان را به راه صحيح آن‏چنان تربيت كند كه دروغ نگويد، فساد نكند، ظلم به راه نياندازد، حق ديگری را نخورد. و برای اين كار عبادات در اسلام بزرگترين نقش را بازی مي‏كند كه هم‏چنان كه گفتم، همين روزه در ماه مبارك رمضان از بهترين نمونه‏های اين نربيت نفسانی است. اين انسان را آن‏چنان قوی مي‏كند و مي‏پروراند كه برخلاف هوا و هوس خود، برخلاف خواسته‏های خود، آن‏چنان اراده او قوی مي‏شود كه حبّ ذات را و شكم را و احساسات و شهوات را به زير پا مي‏گذارد و اراده‏ی روحانی خود را بر همه‏ی خواسته‏های نفسانی مسلط مي‏نمايد. بنابراين اين روزه كه در اين ماه مبارك دوستان ما با آن انس مي‏گيرند، يكی از راه‏های تربيتی است كه اين انسان را مي‏سازد تا در مقابل مشكلات بتواند مقاومت كند.
مقاومت كار سختی است. آن كسانی كه به زير شكنجه در زندان‏های طاغوت يا برای مدت‏های دراز زجر و شكنجه ديده‏اند، آن‏ها مي‏دانند كه در مقابل شكنجه كسانی مي‏توانند مقاومت كنند كه اراده‏ی قوی داشته باشند، بتوانند بر خواسته‏های خود مسلط شوند. يكی از ساده‏ترين طرقی كه در شكنجه‏های سال‏های پيش متداول بود زندانی را برای روزهای متمادی تشنه و گرسنه مي‏داشتنند تا آن‏جا كه طاقتش به سر مي‏آيد، يكباره او را بر سر سفره رنگين وارد مي‏كردند كه از همه نوع طعام بر سر سفره حاضر بود. اين زندانی اگر اسير شكم بود، به سرعت تسليم مي‏شد و آن‏چه را كه از او مي‏خواستند مي‏گفت. اما كسانی مي‏توانستند در مقابل اين خواسته‏ی شكم مقاومت كنند كه دارای سابقه و تجربه بودند. كسانی كه روزه گرفته‏اند و اين تربيت نفسی را تجربه كرده‏اند، به سادگی در مقابل دشمن تسليم نمي‏شوند و مقاومت مي‏كنند. نمونه‏های آن بسيار زياد است. به طوری كه مي‏بينيد مؤمنين و آن كسانی كه نفس خود را تربيت كرده‏اند، در مقابل خواسته‏های شيطانی اين زندانيان چه مقاومت‏ها از خود بروز داده‏اند و اراده‏ی خود را به حبّ‏ذات و منافع شخصی ترجيح داده‏اند.
يكی از اصول تربيتی در اسلام ذكر است. ذكر، تسبيحی را كه به دست داريد و همه‏روزه لااله‏الا‏الله ، الحمدالله ، سبحان‏الله و ذكرهای ديگری را مي‏گوييد، يك مظهر و نمونه‏ای است كه از يك ذكر. اين ذكر يكی از اصول تربيتی است كه مي‏خواهد قلب اين انسان را، روح انسان را پاك كند و اين انسان را محل تجلی صفات خدايی قرار بدهد و او را چنان تربيت گند كه خليفه‏الله علي‏الارض باشد، جانشين خدا بر زمن گردد. آيه‏های زيادی در قرآن برای ذكر آمده است.1 يكی از اين آيه‏ها را برای شما مي‏خوانم. در يك‏جا مي‏فرمايد:

وَاذْكُرواللهَ كَثيراً لِعَلَّكُمْ تُفْلِحون2 و در جای ديگر:يا اَيُّهاالَّذينَ آمَنوا اذكُرُاللهَ ذِكْراً كَثراً.3
برای آن كه سعادتمند و رستگار شويد خدای بزرگ را به مقدار خيلی زياد ذكر بگوئيد. خدای را فراموش مكنيد.
آيه‏ی ديگری است در سوره‏ی آل‏عمران كه بيشتر تكيه كلام من بر آن است:
اِنَّ فی خَلقِ‏السَّماواتِ وَالاَرضِ وَاختِلافِ‏الّيْلِ والنَّهارِ لَآياتٍ لِاوْليِ‏الْاَلبابِ اَالّينَ يَذكُرونَ‏اللهَ قياماً وَ قُعوداً وَعَلی جُنُوبِهِم وَ يَتَفَكَّرونَ فی خَلقِ‏السَّمواتِ وَالارضِ رَبَّنا ما خَلَقْتُ هذا باطلاً سُبْحانِكَ فَقِنا عَذابّ‏النّار.1
در اين آيه نكته‏ی مهمی را بيان مي‏فرمايد، كه كسانی كه خدای را ذكر مي‏گويند، درحالی كه ايستاده‏اند يا نشسته‏اند و يا حتی خوابيده‏اند، و بعد شرح مي‏دهد كه اينان چه كسانی هستند. اصولاً هنگامی كه درباره‏ی ذكر صحبت مي‏كنيم و برای اكثر دوستان ما كاری متداول است، به طور خلاصه و مختصر مي‏توانيم سه نوع ذكر را در نظر بگيريم:
يك نوع ذكر، ذكر زبانی است، كسانی كه تسبيح به دست مي‏گيرند و خدا را ذكر مي‏گويند. سي‏وسه‏بار، يا صدبار بعد از نماز سبحان‏الله مي‏گويند. اما ممكن است در دل خود غافل باشند، ‌يعنی فكر آنها و دل آن‏ها متوجه جای ديگری است؛ ولی زبان آن‏ها ذكر مي‏گويد. اين يك‏نوع ذكر است كه آن را مي‏توان ذكر زبانی ناميد.
نوع دوم ذكر، ذكری است كه نه فقط زبان ذكر خدا مي‏گويد بلكه قلب نيز متوجه خداست. هنگامی كه سبحان‏الله مي‏گويد قلب او به سمت خدای بزرگ متوجه مي‏شود و با تمام وجود خدای را تسبيح مي‏گويند. اين ذكر، ذكر بسيار قوي‏تری است از نوع اول كه ذكر زبانی بود.
قسمت سوم از ذكر كه مي‏خواهم آن را بيشتر تشريح كنم، ذكری است كه همه‏ی وجود انسان تسبيح خدا مي‏شود. اين انسان آئينه‏ی تمام‏نمای خدا مي‏شود و هرچه مي‏كند، هر عملی را كه انجام مي‏دهد حتی خوابش، نه فقط راه رفتنش، نه فقط مبارزه‏اش،‌ حتی استراحتش و خوابش، نوعی تسبيح به درگاه خدای بزرگ به حساب مي‏آيد. آيه‏ای را كه برای شما تلاوت كردم الذين يذكرون‏الله ، كسانی كه خدای بزرگ را ذكر مي‏گويند قياماً و قعوداً و علی جنوبهم ، چه در حال ايستاده و چه در حال نشسته و استراحت و چه در حال خواب، گويای همين نوع ذكر است. توجه كنيد، اگر مفهوم از ذكر ذكر زبانی بود كه انسان بايد با سبحان‏الله و لااله‏الا‏الله ذكر خدای را بگويد، مسلماً در خواب عملی نمي‏شد؛ زيرا در خواب شعور آدمی خفته است و بنابراين اين آدم نمي‏تواند در خواب خدای را ذكر كند. اما آيه‏ی قرآنی مي‏فرمايد برای اين نوع از انسان‏ها حتی خوابشان ذكر خداست؛ يعنی حتی در حالت خواب خدای را ذكر مي‏گويند، گواين كه زبانش خفته است و ذكر نمي‏گويد؛ اما همه‏ی وجودشان را ذكر خدای فرا گرفته است.
از اين نظر مي‏بينيم كه مسئله‏ای بسيار عميق است و فقط به مسئله اداء لغت و به راه زبان منحصر نمي‏شود، بلكه ممكن است به جايی برسد كه يك انسان همه‏ی وجودش، سرتاسر حياتش ذكر خدای باشد و آن چيزی برای ما هدف است و مقدس است كه به اين درجه‏ی سوم برسد؛ يعنی انسان به جايی مي‏رسد كه ديگر خود را احساس نمي‏كند، آن‏چه را كه احساس مي‏كند فقط خدای بزرگ است. ديگر بين او و خدا جدايی نيست؛ بنابراين مي‏بينيم كه هدف از ذكر شناختن خداست،‌ بزرگ داشتن خداست. قرآنی كه دو سوم آن درباره‏ی خدای بزرگ سخن مي‏گويد، ‌سعی مي‏كند كه اين انسان را نيز به جايی برساند كه همه‏ی وجودش از چنين خدايی پر شود و اين صفات خدايی، اين معيارهای خدايی، بر همه‏ی اعمال اين انسان منعكس شود آن‏جا كه اين انسان نتواند دروغ بگويد،‌ نتواند فساد به راه بياندازد، نتواند بر كسی ظلم روا بدارد، همه وجودش را خدا و صفات خدايی پر كند، جز خدا نخواهد، جز خدا به دنبال كسی نرود، همه‏ی وجودش فی سبيل‏الله باشد، اين هدف خلقت است، اين هدف رسالت اسلامی است، هدف اين ذكر كه اين صفات خدايی را در ذهن آدمی و در قلب آدمی زنده مي‏كند تا اين انسان، اين شعارها را جذب كند و به دنبال آن برود و خود را برای اين صفت‏ها تربيت كند و به جايی برسد كه سراپای وجودش تسليم خداباشد. و اين چنين انسانی را خليفة‏الله علي‏الارض يا نماينده‏ی خدای بزرگ بر زمين مي‏گوييم، و اين انسان برای ما مقدس است.
برای شما مي‏خواهم نمونه‏ای ذكر كنم؛ نمونه از انسان‏هايی كه همه‏ی وجودشان را خدای بزرگ پر كرده است،‌ هر چه بر آن‏ها بگذرد، و خدای بر آن‏ها بپذيرد با ميل و رغبت آن را قبول مي‏كنند. صحنه‏ی كربلا و روز عاشورا را تصور كنيد. نصور كنيد،‌حسين(ع) را در آخرين لحظات حيات، هنگامی كه بر خاك داغ كربلا بر زمين افتاده است و سيلاب خون از سرتاسر بدنش جاری است و ديگر طاقت ندارد كه از زمين برخيزد و با دشمنان خويش مبارزه كند، از همه حلقه‏های زره‏اش خون جاريست، تنها قدرتی كه در بدن او وجود دارد كلماتی است كه به آرامی بر لبان مباركش مي‏گذرد. او را محاصره كرده‏اند. شهر جلاد و ديگران آماده هستند كه او را به شهادت برسانند. يكی از اعراب مي‏بيند كه لبان مباركش حركت مي‏كند، حسّ كنجكاوی او تحريك مي‏شود كه ببيند اين مرد بزرگ در آخرين لحظه‏ی حيات چه مي‏گويد. خود را به او نزديك مي‏كند تا سخنان آخرين را بشنود. امام‏حسين در آخرين لحظات حيات با خدای خود مناجات مي‏كرد، ذكر مي‏گفت:
اِلهی رضاً بِقَضائِك ، صَبراً عَلی بَلائِك ، تَسليماً لِأَمْرِك ، لا مَعبُودَ سِواك يا غياثَ‏الْمُستَغيثين
مردی كه اين همه زجر و شكنجه ديده است، هفتاد و دو نفر از بهترين ياران و اصحابش در مقابل ديدگانش به خاك و خون در غلطيده‏اند، خيمه‏هايش در مقابل ديدگانش مورد هجوم دشمن قرار گرفته و به آتش كشيده شده، تمام اين مصيبت‏ها را تحمل كرده است و همه را ديده و اين‏چنين با خدای خويش راز و نياز مي‏كند:«كه ای خدای بزرگ، آن‏چه را كه تو بر من بپذيری من به آن راضی و خوشنودم خدای را شكر مي‏كنم آن چيزی را كه در قضا و قدر تو بر من پذيرفته است من تسليم اراده‏ی تو هستم. من جز اراده تو چيزی نمي‏خواهم و جز تو معبودی ندارم تو را مي‏پرستم و تو معبود منی و به هيچ‏كس جز تو روی نمي‏آورم»
در آخرين لحظات حيات اين‏چينن مناجات و اين‏چنين ذكری از زبان مباركش خارج مي‏شود. نشان مي‏دهد كه اين انسان سرتاپای وجودش را خدا پر كرده است، جز خدا را نمي‏بيند و جر خدا نمي‏خواهد. اين‏چنين انسانی است كه حتی خوابش عبادت خداست، ذكر خداست؛ زيرا سرتاسر وجودش آئينه‏ی تمام‏نمای خداست و صفات خدايی در وجود او تجلی كرده است. بنابراين آن‏چه را كه مي‏كند و آن‏چه را كه مي‏گويد و آن‏چه را كه در زندگی عمل مي‏كند، ‌همه خواسته‏ی خداست.
امام جعفرصادق(ع) نيز بيانی دارد بسيار شيوا در همين زمينه شايد بدانيد كه در محضر امام جعفر صادق(ع) بزرگترين كلاس‏های درس تشكيل مي‏شد كه شش‏هزار دانشجو در آن جمع مي‏شدند كه از بزرگترين دانشمندان زمان بودند. يكی از آنها جابرابن‏حيان بود و جابرابن‏حيان بزرگترين شيمي‏دان زمان خود به حساب مي‏آمد. كسی است كه اسيدنيتريك و بعضی از ادويه شيميايی را كشف كرده است و او را پدر علم شيمی دنيا مي‏نامند. اين مرد بزرگ در عين تسلط به علوم و شيمی و فيزيك از نظر روحانی و معنوی نيز به درجات اعلايی رسيده بود. يك روز به محضر امام جعفرصادق(ع) جابرابن‏حيان مي‏گويد:
«ای اما من از خدای بزرگ مي‏طلبم و آرزو مي‏كنم كه مرا هميشه فقير و مريض نگاه دارد.» پرسيدند كه چرا چنين آرزويی مي‏كني؟
جابرابن‏حيان مي‏گويد: «زيرا فقير و مريض هميشه به فكر خدا هستند، هميشه ذكر خدا را مي‏گويند و بنابراين قلب آن‏ها و روح آن‏ها هميشه از ذكر خدا انباشته شده است. بنابراين از خدا مي‏خواهم كه مرا فقير و مريض نگاه دارد كه هميشه ذكر خدا بر زبانم باشد.»
امام جعفرصادق(ع) در مقابل اين مرد روحای بزرگ، جابرابن‏حيان مي‏فرمايد ای جابر من از خدای بزرگ نمي‏خواهم كه حتی آرزويی اين‏چنين كنم، يعنی نمي‏خواهم كه آرزويی اين‏چنين را بر اراده‏ی خدا تحميل كنم. هرچه را كه خدای بزرگ بر من بپسندد، من راضی و خوشنود هستم. اگر مي‏خواهد مرا مريض و فقير كند، راضی و خوشنودم. اگر مي‏خواهد به حالت ديگری درآورد، بازهم راضی و خوشنودم و نمي‏خواهم كه اراده‏ی خود را بر اراده‏ی خدای بزرگ تحميل كنم. من تسليم او هستم، سرتاپای وجودم تسليم خداست.»
چنين كسی است كه حتی خوابش ذكر خدا و عبادت خدا به شما رمي‏آيد و اين افراد كسانی هستند كه بر جهان و بر وجود خود تسلط كافی دارند. آن‏چه را كه اراده مي‏كنند قادرند كه انجام دهند؛ زيرا اراده‏ی آن‏ها اراده‏ی خداست. جز اراده‏ی خدا اراده‏ای نمي‏كنند؛ خواسته‏ای ندارند؛ يعنی بين اراده‏ی آن‏ها و اراده‏ی خدای بزرگ هماهنگی به وجود آمده است، يكسان شده است. بنابراين آن‏جا كه اراده مي‏كنند، خدای بزرگ نيز اراده‏ی آن‏ها را قبول مي‏كند و امر آن‏ها عملی مي‏گردد.
داستانی اين بين عرفای ما كه آموزنده است. مي‏گويند كه عطار –عارف بزرگ ايران ما- شغلش عطاری بود؛ يعنی دوا و ادويه مي‏فروخت و متخصص شيمی و ادويه بود، و دكان بزرگی داشت و سخت به اين ادويه‏فروشی علاقه داشت و دكان خود را به ترتيب بسيار جالبی آراسته بود. يك روز درويشی در جلوی دكان او ظاهر مي‏شود. هنگامی كه عطار را مي‏بيند، در وجود عطار استعدادی بزرگ را حس مي‏كند، آن‏گاه در بيرون دكان مي‏ايستد و خيره‏خيره به اين عطار مي‏نگرد. عطار كه گاه‏گاهی به بيرون دكانش متوجه مي‏شد. اين درويش را مي‏بيند كه خيره‏خيره به او مي‏نگرد. پس از چنربار كه به او متوجه مي‏شود، عطار عصبانی مي‏شود، اعصاب خود را از دست مي‏دهد و با عصبانيت به اين درويش مي‏گويد كه از حال من چه مي‏خواهی كه اين‏چنين خيره‏خيره به نگاه مي‏كني؟ درويش مي‏گويد:
«فكر مي‏كنم كه هنگامی كه روح تو مي‏خواهد از بدنت خارج شود با اين عشق و علاقه‏ای كه به اين دواخانه و به اين داروها داری، چگونه قادری كه بميري؟ چگونه قادری كه جان به جاندار تسليم كني؟ زيرا هر‏چه قدر كه علاقه‏ی انسان به اين دنيا زايدتر و شديدتر باشد، سخت‏تر مي‏ميرد.»
عطار در مقابل اين سؤال عصبانی مي‏شود و به اين درويش فرياد برمي‏آورد كه من همان‏طور مي‏ميرم كه تو مي‏ميری.درويش لبخندی مي‏زند و مي‏گويد محال است، ‌تو به هيچ‏وجه قادر نيستی كه مثل من بميري!
عطار تأكيد مي‏كند كه نخير، همچنان مي‏ميرم كه تو مي‏ميری.
اين درويش كوله‏پشتی خود را كه بر پشت داشت در كنار خيابان بر زمين مي‏گذارد و سر خود را بر روی كوله‏پشتی مي‏نهد و مي‏خوابد و فوراً مي‏ميرد،‌ جان به حاندار تسليم مي‏كند. عطار اول فكر مي‏كرد كه اين مرد شوخی مي‏كند، بازی مي‏كند، ولی كم‏كم متوجه شد كه نه راست مي‏گويد، بيرون رفت و اين درويش را تكان داد و ديد كه نه، جان به جاندار تسليم كرده است. انسانی كه تا اين درجه حيات خود و جسم و روح خود را در كنترل داشته باشد كه بتواند يك لحظه تصميم بگيرد و جان به جاندار تسليم بكند. عطار منقلب مي‏شود و دكان خود را و ادويه را و همه‏چيز را رها مي‏كند و سر به بيابان مي‏زند و مدت سي‏وسال اين طرف و آن طرف كسب علم و فيض مي‏كند. و نتيجه آن كه بزرگترين عارف و فيلسوف زمان خويش مي‏گردد، كه تمام اين‏ها از نفس درويشی است كه اين‏چنين خودباخته است و اين‏چنين بر وجود خود و بر حيات خود سيطره دارد.
هستند اين انسان‏هايی كه نه فقط شكم خود را بلكه حيات خود را، همه‏ی وجود خود را تحت كنترل دارند. من ديده‏ام كسانی را كه حتی قلب خود را از كار مي‏اندازند. تصميم مي‏گيرد، اراده مي‏كند، مي‏خوابد و قلبش برای مدتی از كار مي‏افتد. يكی از اين دوستان ما بود كه برای پزشكان امتحان مي‏كرد و اين پزشكان گوشی مي‏گذاشتند و مي‏ديد ……….. قلب او تكان نمي‏خورد و راستی به جايی رسيده بودند كه اين مرد مرده است. و بعد اراده مي‏كند، قلب خود را دوباره به كار مي‏اندازد. هستند چنين كسانی در حيات بر قلب خود، بر شكم خود، بر اراده‏ی خود، بر سرتاسر وجود خود كنترل دارند، سيطره دارند، اسير جسم خود نيستند، بلكه جسم آن‏ها اسير اراده‏ی آن‏هاست، در دست اراده آن‏هاست،‌ تسليم اراده‏ی آن‏هاست و اراده‏ی چنين انسان‏هايی با اراده‏ی خدای بزرگ هماهنگ شده است، خواسته‏ی ديگری ندارند.يادم هست روزگاری كه بچه بودم و در فلسفه تعمق مي‏كردم، با خود مي‏گفتم كه اين مرد بزرگ، اين روحانی عالي‏قدر كه دعايش نزد خدای بزرگ پذيرفته است، چرا دعا نمي‏كند كه اين طاغوت سرنگون شود، يا فلان مرد كثيف بميرد، يا خواسته‏های ديگری از اين قبيل. آن روزگار فكر مي‏كردم كه اگر اين مرد بزرگ دارای چنين قدرت روحی باشد بايد همه‏ی قدرت روحی خود را به كار بياندازد تا همه‏ی طاغوت‏ها و شيطان‏ها و افراد ناباب را سقط كند، بكشد، نابود كند و نمي‏فهميدم كه چرا چنين آروزها و دعاها نمي‏كند. پيش خودم مي‏گفتم كه اين مرد بزرگ كه اين‏قدر اراده و قدرت دارد، چرا اراده نمي‏كند كه يكباره همه‏ی پول‏های بانك پيش او بيايد و اين پول‏ها را بين فقرا تقسيم كند. اينها خواسته‏ها و تفكراتی بود كه در بچگی برای من رخ مي‏داد. اما بعد به خوبی دريافتم كه چنين انسان‏هايی كه به اين درجه‏ی روحی و اراده رسيده‏اند، اراده‏ی آن‏ها با اراده‏ی خدای بزرگ هماهنگ مي‏شود. آن‏ها ديگر روی هوا و هوس و روی خواسته‏های بچگانه عمل نمي‏كنند. آن‏ها براساس سنت خدای بزرگ و براساس قوانين خلقت و آن‏چه را كه خدای بزرگ پذيرفته است، خود را هماهنگ مي‏كنند و به آن خوشنود مي‏شوند.
امامحسين(ع) مي‏توانست دعا كند و ابن‏سعد و ابن زياد را در هفتادهزار لشكرش را در يك لحظه سقط كند؛ اما حسين(ع) نمي‏خواهد اراده‏ای به غير از اراده‏ی خدای بزرگ داشته باشد، مي‏تواند و نمي‏خواهد خواست‏های برخلاف سنت خدايی داشته باشد، همه‏ی وجودش اراده‏ی خداست، همه‏ی فطرت طبيعتش آئينه‏ی تمام‏نمای اراده‏ی خدايی است. بنابراين آنچه را كه خدای يزرگ و سنت خدای بر اين انسان مي‏پذيرد، او نيز راضی و خوشنود است و اراده‏ی او جز اراده‏ی خدای بزرگ چيزی طلب نمي‏كند، درخواست نمي‏كند.
يكی از بزرگترين نمونه‏های اين انسان‏ها كه برای ما مظهر انسانيت، مظهر الام، رمز حق و عدل به شمار مي‏رود حضرت علي(ع) است كه در چنين روزهايي1 در محراب مسجدكوفه ضربت مي‏خورد. اين مرد بزرگ بهترين نمونه‏ای است كه همه وجودش را خدای بزرگ پر كرده است جز خدا آرزويی ندارد. شما مي‏دانيد كه هنگامی كه به مسجد مي‏رفت ابن‏ملجم را مي‏بيند. حتی از قبل، مدت‏ها قبل به او خبر مي‏دهد كه تو كسی هستی كه مرا به قتل مي‏رسانی و حتی همان صبح كه به سوی محراب مي‏رفت ابن‏ملجم خوابيده بود، او را بيدار مي‏كند. علي(ع) مي‏توانست كه قاتل خود را با يك ضرب به دو نيم كند؛ اما اراده‏ی او اراده‏ی خداست. برخلاف سنت خدايی نمي‏خواهد عملی انجام دهد. وجودش از اراده‏ی خدای بزرگ پر شده است. در بين دعاهای بزرگی كه اين مظهر انسانيت و اسلام از خود به يادگار گذاشته است؛ دعای كميل است كه دوستان ما در اين شب‏ها از آن استفاده مي‏كنند. دعايی كه از نظر عمق هيچ حدی و نهايتی ندارد؛ دعاهای بزرگی از اين مرد به ما رسيده است. تصور كنيد مردی را كه از نظر قدرت جسمانی و رزم‏آوری در دنيا بي‏نظير است؛ چنين مردی در دل شب اشك مي‏ريزد، فرياد مي‏كند، سر خود را به داخل چاه فرو مي‏برد و ضجه مي‏نمايد. شما مي‏دانيد كه اگر پيرمردی يا پيرزنی دست به دعا بردارند و چنين سخنانی را بر زبان خويش جاری كنند، امری است طبيعي؛ اما مردی قدرتمند و بي‏نظير كه از ضربت شمشيرش بزرگترين فرماندهان عرب به خاك افتاده‏اند، با چنين قدرت و يا چنين جبروت در مقابل خدای بزرگ خويش اين چنين خاضعانه و خاشعانه ذكر مي‏گويد، دعا مي‏كند، اشك مي‏ريزد و لابد مي‏نمايد. من يك جمله از دعاهای او را ترجمه يك جمله‏ی او را برای شما مي‏گويم كه در دنيای عرفان، در سرتاسر تاريخ بي‏نظير است.
مي‏فرمايد: «ای خدای بزرگ من به بهشت تو طمعی ندارم، يعنی كارهايی كه مي‏كنم به طمع بهشت تو نيست، و از دوزخ تو نيز نمي‏هراسم، محرك من در اين زندگی عشق به توست.»
همه‏ی وجود او را و قلب او را عشق خدای بزرگ پر كرده است. اگر مبارزه مي‏كرد، اگر به كام اژدهای مرگ فرو مي‏رفت، همه و همه‏ی محرك او عشق خدای بزرگ بود. مي‏فرمايد:
«ای خدای بزرگ تو مرا بسوزان، تو خاكسترم را به دست باد بسپار؛ يعنی هر شكنجه‏ای و هر عذابی كه مي‏خواهی بر من روبدار؛ اما مرا يك لحظه از خود دور مكن، زيرا دوری تو را نمي‏توانم تحمل كنم.» آن‏گاه در جای ديگری مي‏فرمايد:«من تاجرپيشه نيستم كه به خاطر تجارت تو را عبادت كنم، من عاشق تو هستم و به خاطر عشق به توست كه اين مبارزه‏ها و اين فعاليت‏ها را در زندگی انجام مي‏دهم.»
اين‏چنين انسان‏هايی هستند كه وجود آن‏ها و سرتاسر حيات آن‏ها از خدا پر شده است، جز خدا نمي‏خواهند و جز خدا به راه ديگری نمي‏روند، و به راستی مظهر اسلام و رسالت مقدس ما چنين مردی است. اسلام علي(ع) را نمونه قرار مي‏دهد تا به انسان‏ها بگويد كه هدف نهايی شما چنين شخصيتی است، درست است كه به پايگاه او نميرسيد، ولی بايد او را هدف قرار دهيد و سعی كنيد كه به جانب او رهسپار شويد. سعی كنيد كه وجود خود را و قلب خود را آن‏چنان تربيت كنيد كه به علی نزديك شويد، علی الگوی شماست. رمز ونمونه‏ی شماست. از روزی كه در خانه‏ی كعبه متولد مي‏شود و در خانه‏ی خدا به شهادت مي‏رسد، سرتاسر زندگي‏اش عبادت است، نه فقط مبارزه‏اش حتی استراحتش و خوابش ذكر خداست. عبادت خداست؛ زيرا سرتاسر وجودش را اين صفات خدايی پر كرده است و آنچه را كه انجام مي‏دهد امر خداست، اراده‏ی خداست و چنين انسانی رمز ماست، سمبل ماست، هدف ماست. در اين مكتب مقدسی كه آن را اسلام مي‏ناميم، ما مي‏خواهيم كه چنين انسان‏هايی به وجود بيايند، و سرتاسر تاريخ مبارزه‏ای است، جهش‏هايی است در پی تكامل كه يك چنين انسان‏هايی قدم به عرصه‏ی وجود بنهند، و آن روزگاری است كه امام مهدي(عج) ظهور مي‏فرمايند، روزگاری است كه چنين انسان‏ها اجتماع آن روز را پر مي‏كنند. انسان‏هايی كه وجودشان از صفات خدای بزرگ پر شده است. در چنين اجتماعاتی است كه ظلم و ستم ريشه‏كن مي‏گردد و هيچ اثری از ظلم و فساد و طاغوت باقی نمي‏ماند.علی در روزگار خود بي‏نظير بود، يكتا بود، فقط گروه انگشت‏شماری بودند كه حتی از انگشتان دست تجاوز نمي‏كردند كه علی را درك مي‏كردند، علی را مي‏فهميدند، علی را واقعاً دوست مي‏داشتند و پيروی مي‏كردند؛ اما عده‏ی آنها بسيار بسيار قليل بود. علی تنها بود و نمونه‏ی تنهايی او همان بود كه در ميان نخلستان‏های كنار فرات سر خود را به داخل چاه فرو مي‏برد و از اعماق قلب خود ضجه مي‏كرد، فرياد برمي‏آورد. اين نشانی از تنهايی او بود كه در دنيايی كسی او را درك نمي‏كرد، عدالت او را نمي‏فهميد و حتی نمي‏توانست با حق و حقيقتی كه علی نمونه‏ی آن است زندگی كند. شما مي‏دانيد كه طلحه و زبير پرچمداران صدر اول اسلام بودند. طلحه و زبير كسانی بودند كه پس از كشته شدن عثمان، علی را به زور بر منبر بردند و او را مجبور كردند كه خلافت را بپذيرد؛ اما درست چند ساعت پس از قبولی خلافت از طرف علي(ع) هنگامی كه طلحه و زبير و عده‏ای ديگر دور او حلقه مي‏زنند، برای سياست مملكت مشورت مي‏كنند. علي(ع) يكباره شمعی را كه در وسط اين مجلس روشن بود خاموش مي‏كند، طلحه و زبير مي‏گويند:
«ای علی چرا شمع را خاموش كردي؟» مي‏گويد: «تا جايی كه برای مصلحت مسلمين سخن مي‏گفتم حق داشتيم كه از شمع بيت‏المال استفاده كنيم؛ اما أنجا كه مسئله‏ای خصوصی و فردی مطرح مي‏شود، به هيچ‏وجه اجازه نمي‏دهم كه حتی يك لحظه از شمع بيت‏المال برای مصالح خصوصی صرف گردد.» اين بزرگ‏ترين ضربتی بود كه بر طلحه و زبير وارد مي‏شوداين پرچمداران اسلام مي‏فهمند كه با عدل علی نمي‏توانند زندگی كنند. علی بالاتر از آن است كه بتوانند با او زندگی كنند و به همين علت علی را ترك مي‏كنند. مي‏روند و عايشه را عَلَم مي‏كنند و جنگ جَمَل را به راه مي‏اندازند و أن خونريزي‏های بزرگ كه نتيجه‏ی خودخواهي‏ها و خودپرستي‏های يك چنين كسانی بود. خيلی سخت است كه كسی بتواند با عدل علی با حقيقت علی، زندگی كند. مردم آن روزگار نمي‏توانستند او را تحمل كنند، از آن بالاتر برادرش عقيل ، عقيل برادر علي(ع) بود، كه مسلم‏بن‏عقيل نماينده‏ی امام‏حسين(ع) در داستان كربلاست كه در كوفه به شهادت مي‏رسد. عقيل خانواده‏ی بزرگی داشت و خود او نابينا بود و مقرری ماهيانه‏ای كه دولت برای او تعيين كرده بود، تكافوی بچه‏های او را نمي‏داد. او مي‏گويد كه برادرم خليفه‏ی مسلمين است، قدرت دارد، پيش او مي‏روم و شايد مقرری خود را به علت بچه‏های زياد، كمی زياد كنم. پيش علي(ع) مي‏آيد و داستان فقر و فاقه‏ی خود را بازگو ميكند و از خويش بيشتر مي‏خواهد. علي(ع) سكه‏ای را در آتش داغ مي‏كند و اين سكه را به دست عقيل نزديك مي‏كند. عقيل از شدت اين آتش ضجه برمي‏آورد كه ای علی با من كور چه مي‏كني؟ حضرت علي(ع) به برادرش عقيل مي‏فرمايد:
«اگر تو نمي‏توانی كه گرمی اين سكه را كه به دست بشری ضعيف مثل من داغ شده است تحمل كنی، چگونه انتظار داری كه من در روز قيامت آتش جهنم را كه به فرمان خدای بزرگ برافروخته شده است، تحمل كنم؟»و اين عقيل، اين برادری كه به علی عشق مي‏ورزد، ولی نمي‏تواند با عدل علی زندگی كند، علی را ترك مي‏كند و به سراغ معاويه مي‏رود و اين داستان را برای معاويه ذكر مي‏كند و همگان اشك مي‏ريزند و از بزرگی علی و تقوای علی، از عظمت روح علی سخن مي‏گويند. اما همه‏ی آنها مي‏دانند كه با عدل علی نمي‏توانند زندگی كنند. علی بزرگتر از آن است كه اجتماع آن روز بتواند وجود شريف او را تحمل كند و به همين علت است كه مي‏بينيم پس از حدود پنج سال جنگ و جدال و مجادله با دشمنان به شهادت مي‏رسد، بدون آن كه بتواند اجتماع آشفته‏ی آن روز را آن‏گونه كه مي‏خواهد سروسامانی بدهد. در نتيجه معاويه به حكومت مي‏رسد. اسلامی آمده بود كه قيصر و كسری را نابود كند و حكومت خدايی را بر اين جهان مستقر گرداند، يكباره مي‏بينيد معاويه و يزيد و بني‏اميه و بني‏عباس مي‏آيند و همان حكومت‏های امپراتوری را به راه مي‏اندازند و به نام اسلام و از منبر نبي‏اكرم بر دنيا حكومت مي‏كنند. و چه ظلم و جنايت بزرگی است، و همه‏ی اين جنايات از اين‏جا سرچشمه مي‏گيرد كه آن انسان‏ها اين علی بزرگ را درك نمي‏كردند و نمي‏توانستند با عدل او، با حقيقت او، با عشق او، زندگی كنند. خيلی سخت است. در روزگار ما نيز اگر كسی پيدا شود كه بخواهد به راستی مظهر حق و عدل باشد، چه بسا كه اكثر مردم از او ناراضی شوند، او را تكفير كنند، او را از خود برانند. بيشتر مردم انتظار دارند كه افراد براساس مصلحت آنها و مصالح آنها عمل بكنند و سخن بگويند؛ اما اگر كسی بيايد كه جز خدای بزرگ و جز حق و عدل هيچ برنامه‏ای نداشته باشد و مصالح همه را زير پا بگذارند مردم از او مي‏رنجند، زده ميشوند. خيلی كم‏اند كسانی كه تسليم عدل و عدالت باشند. خيلی سخت است كه با علی بتوانند زندگی كنند. بنابراين تمام مبارزه‏ای كه در طول تاريخ درگرفته است، برای اين است كه اين انسان را مورد آزمايش قرار دهند اين انسان را تربيت كنند با ذكر با عبادات، با نماز، با روزه و با انواع و اقسام امورتربيتی تا بتواند اين حق را و اين عدل را بپذيرد، اين انسان آن‏چنان تربيت شود كه همه‏ی وجودش را صفات خدايی پر كند و آماده شود كه علي‏وار زندگی كند، آماده شود كه حكومت علی را بفهمد، تسليم عدل علی شود و آن روزگاری است كه حضرت حجت(عج) ظهور مي‏فرمايد و روزگاری است كه اين انسان‏ها به درجه‏ای از رشد رسيده‏اند و اين صفات خدايی آن‏چنان در وجود آنها شعله افكنده است كه خود را با عدل و عدالت هماهنگ مي‏كنند. اگر رهبری مثل امام ظهور كرد كه مظهر عدل و حق بود او را مي‏پذيرند، به دنبالش مي‏روند، از او اطاعت مي‏كنند. و تمام ذكر ما، عبادات ما و روزه‏ی ما برای پروراندن همين نفس ما و وجدان ماست كه ما را برای آن روز تربيت كند، كه ما را آن‏چنان تربيت كند كه اگر امام‏مهدي(عج) در ميان ما ظهور فرمود به دنبالش برويم، از او اطاعت كنيم، در ركابش بجنگيم و طاغوت‏ها را بر زمين بريزيم. اينجا است كه ارزش ذكر، ارزش عبادات روزه و نماز برای ما روشن مي‏شود. رسالت مقدس اسلامی ما با اين عبادات خويش، اين انسان را تربيت مي‏كند تا به آن نمونه‏ی عالی و بزرگواری كه علي(ع) است نزديك شود كه كمال مطلوب خلقت است و خدای بزرگ همه‏ی وجود را به خاطر يك‏چنين انسانی خلق كرده است.
من از خدای بزرگ مي‏خواهم كه در اين ماه مبارك رمضان، ماهی كه ماه خداست، ماهی كه ما همه ميهمان خدا هستيم ذكر خدا را، عبادت خدا را، عرفان خدا را بر قلوب همه‏ی ما پرتوافكن سازد.
ما از خدای بزرگ مي‏خواهيم كه به يمن اين ماه مبارك در ميان اين طوفان‏های حوادث، ما را هدايت بفرمايد.ما از خدای بزرگ مي‏خواهيم كه ما را هرچه بيشتر مستعد كند تا حكومت امام زمان را بپذيريم.
از خدای بزرگ مي‏طلبيم كه انقلاب مقدس ما را كه يك جهشی در راه رسيدن به همان مدينه‏ی فاضله است، اين انقلاب مقدسی كه آمده است ما را هرچه بيشتر و زودتر برای آن روز تربيت كند، اين انقلاب را پيروز گرداند.از خدای بزرگ مي‏طلبم كه كفار را، ابرقدرتها را، دشمنان داخلی و خارجی اين انقلاب را از ميان بردارد.
از خدای بزرگ مي‏طلبم كه دشمنان ما و منافقين را كه در ميان ما توطئه مي‏كنند، أتش‏افروزی مي‏نمايند، همه را رسوا سازد، و از خدای بزرگ مي‏طلبم كه امام امت ما را سلامتی و طول عمر اعطا فرمايد.


والسلام عليكم و رحمه‏الله وبركاته

 



اگر پرستش غير از خدا مجاز بود، علی را مي‏پرستيدم


به خود اجازه نمي‏دهم كه برای شناخت علی كلمه‏ای بر زبان برانم و با قدرت عقل شخصيت او و زندگی پرماجرايش را تجزيه و تحليل كنم.
شناخت علی فقط به قدرت عشق ميسر است و فقط عشق اجازه دارد به حريم علی نزديك شود.
من هم فقط به قلب سوخته‏ی خود اجازه مي‏دهم كه از علی سخن بگويد و فقط به حرمت عشق جرأت مي‏كنم به علی نزديك شوك. اگر شعله‏ی عشق او در دلم زبانه نمي‏كشيد، ابداً به ساحتش جسارت نمي‏كردم و نامش به زبان نمي‏راندم.ولی چه كنم كه سرتاپای وجودم در آتش عشق او مي‏سوزد. هر وقت كه نام او بر زبان مي‏رانم يا ياد او بر دلم مي‏افتد، به خود مي‏لرزم، اشك از چشمانم فرو مي‏چكد، آتش دردناك و لذت‏بخشی وجودم را فرا مي‏گيرد، در او محو مي‏شوم، عاشقانه با او راز و نياز مي‏كنم، و روحم آشفته‏وار علي‏علی مي‏گويد…
آخر چگونه مي‏توان خدای بزرگ را پرستيد و به علی عاشق نشد؟ چگونه ممكن است به خدا كه كمال مطلق است چشم دوخت ولی كمال متعالی علی را نديده گرفت؟ عشق به علی جزوی از پرستش خداست.
قلبی حساس دارم كه نوازش نسيم حيات آن را مي‏لرزاند، زيبايی غروب و طلوع آفتاب ديوانه‏اش مي‏كند، آسمان بلند پرستاره مستش مي‏نمايد. مرغ‏های هوا و ماهي‏های دريا جذبش مي‏كند، كوه‏های بلند، افق بي‏پايان و اقيانوس بي‏كران به ابديتش مي‏برد.اين احساس مرموز قلبی، مسحور عظمت و زيبايی عالم خلقت مي‏شود و مرا در مقابل خالق آن وادار به سجده مي‏كند… همان احساس نيز تارو پود قلبم را به عشق علی به لرزه مي‏اندازد و مرا اين چنين شيفته و شيدای او مي‏كند.عجب دارم اگر كسانی قلب داشته باشند و زيبايی و عشق و انسانيت در آنها اثر كند، ولی در مقابل آن همه لطف و كمال و عشق و انسانيت علی شيفته نگردند… مگر ممكن است اين همه لطف و عشق را فقط پديده‏ای مادی دانست؟ آن احساس مرموز قلبی را كه در وجود انسان‏ها موج مي‏زند. چگونه مي‏توان با فرمول‏های خشك و بي‏روح مادی توجيه كرد؟ روح علی در قالب ماده نمي‏گنجد و آن همه عشق و كمال نمي‏تواند از ماده‏ی سرد و بي‏جان بتراود.
هر كه را ديده‏ام، علی را دوست مي‏دارد و در مقابل عظمت و انسانيت او تعظيم مي‏كند. چرا اين‏قدر علي‏علی مي‏گوئيم و دنبال او مي‏رويم؟ چرا اين‏قدر شيفته علی هستيم؟ چرا اين‏قدر در عشق او مي‏سوزيم؟ زيرا همه‏ی ما مي‏خواهيم مثل علی باشيم، دوست داريم در عشق و كمال به درجه‏ی او برسيم، خوش داريم در شجاعت، در صبر، در علم و تقوا، در سخنوری، در همة فضايل اخلاقی مثل او باشيم؛ ولی مي‏دانيم كه حدعلی مافوق طاقت بشری است و برای ما به هيچ‏وجه ميسر نيست كه به حدعلی برسيم. لذا علی تبلور آرزوهای انسان‏هاست كه لااقل به صورت آرزو، عظش درونی و قلبی ما را تسكين مي‏بخشد.
ما هزار گناه مي‏كنيم و از كمال بي‏نهايت بدوريم، ولی هنگامی كه تموج روح ما بر شهوات و خواسته‏های مادی مسلط مي‏گردد، يكباره به سراغ علی مي‏رويم و تمام احساسات قلبی و آرزوهای برآورده نشده خود را در او مجسم مي‏كنيم و با ذكر علي‏علی عشق خود را به كمال و حق و خواسته‏ی خود را برای مبارزه با جهل و فساد بيان مي‏كنيم. علی مظهر كمال و فداكاری و عشق و تمام ارزش‏های عالی انسان است و با ذكر نام او به خدا نزديك مي‏شويم و از گناهان استغفار مي‏كنيم و به سوی كمال رهسپار مي‏شويم.
در پهنه‏ی زمان و مكان اگر بخواهم بگردم، كسی را بيابم كه رابطه‏ی من و او عشق باشد، نه فقط الان، نه فقط در يك نقطه، در همه‏جا و همه‏وقت… فقط علی را مي‏يابم كه اين‏چنين به او عشق بورزم و رابطه‏ی من و او بر پاية عشق پاك باشد.
عشقی از تاروپود وجودم، از اعماق روحم، از معراجم، از مرگم، از حياتم، برای علوّ روحم، برای طيران به آسمان‏ها، به علی پناه مي‏برم.
هنگام تنهايی، درد، غم و شكست و مظلوميت به علی نزديك مي‏شوم و تشفّی مي‏كنم. انيس شب‏های تار من هنگام مناجات، همراه من در كوچه‏های پر پيچ و خم و تاريخ، مددكار من در نبردهای مرگ و حيات، آرزوگاه عالي‏ترين تجليات روح من، برای خليفه‏الله علي‏الارض شدن.
انيس تنهايی من، غمخوار من هنگامی كه كوهی از غم مرا مي‏شمرد، تسلي‏بخش قلب مجروحم هنگامی كه در آتش درد مي‏سوزم، در طوفان‏های حوادث، در گرداب‏های خطر و نابودی، هنگامی كه كشتی شكسته‏ی وجودم بر تخته سنگ‏های كينه و نفرت برخورد مي‏كند، و باران تهمت و افترا بر من مي‏بارد، در تاريكی ظلمت، كه ديگر هيچ اميدی ندارم و همه‏ی راه‏ها كور شده است و دل به نيستی نهاده‏ام و فقط توكل علي‏الله قلبم را روشن كرده است، آن‏جا علی كشتيبان كشتی شكسته‏ی وجود من است.علی، علی، ‏علی، چه بگويم؟ چگونه بگويم؟ چه‏طور نام تو را كه بر قلبم گره خورده است، بر زبان آورم؟ چگونه عشق ازلي‏ام را به تو كه در سراچه‏ی دلم نهان شده است و گوش نامحرم را جای پيغام ملكوتی او نيست، بازگو كنم؟ علی چه بگويم؟ كه مرا ممكن است به شرك متهم كنند؟
اگر پرستش جز ذات خدا مجاز بود، بدون شك تو را مي‏پرستيدم. تو تجلی خدايی، تو تجسم صفات خدا و معيارهای خدايی، تو خليفه‏الله علي‏الارضی، تو هدف انسانيتی، تو خدا نيستي؛ ولی وجود تو را جز خدا پر نكرده استعلی آرزوگاه راز و نيازهای شبانه‏ی من، آه‏های سوزان صبحگاهی من، ناله‏های دردآلود من زير شكنجه‏ی ظلم، فريادهای پر خروش قلب سوزانم در ظلمت‏كده‏ی جهان…
گاه‏گاهی كه در محك تجربه قرار مي‏گيرم، در آتش درد مي‏سوزم، خودخواهی، و مصلحت‏طلبي‏هايم ذوب مي‏شود و فرو مي‏ريزد، در سخت‏ترين تجربه‏ها قرار مي‏گيرم، و به كمك خدا پيروز مي‏شوم و جهشی به جلو برمي‏دارم، آن‏گاه مي‏خواهم علی خود را ببينم. يكباره مي‏بينم در اين راه آن‏قدر جلوست، آن بي‏نهايت كه از خود و از پيروزی خود شرمنده مي‏شوم. در حالتی كه زانوهايم را در آغوش مي‏كشم، و سرم را بر سينه‏ام خم مي‏كنم، و سيلاب اشك از چشمانم سرازير مي‏شود با شديدترين تواضع احساس شوم و خجلت مي‏كنم و از برخورد با علی مي‏گريزم.
آری چنين بود پانزده سال پيش كه به زيارتش رفتم؛ اما از كوچكی خود آن‏قدر خجل شدم كه نتوانستم به او نزديك شوم. مي‏سوختم، اشك مي‏ريختم. بر ديوار صحن تكيه داده بودم و در عالمی ديگر سير مي‏كردم؛ ولی نمي‏خواستم و نمي‏توانستم كه از آن به او نزديك‏تر شوم. به ضريحش وارد نشدم، به قبرش دست نساييدم، درحالی كه او در قلبم بود. در وجودم بود، و عشق او با تاروپود وجودم، سرشته شده بود، ولی احساس مي‏كردم كه نمي‏خواهم به محضرش حاضر شوم. گويا فكر مي‏كردم آن‏جا نشسته است، مثل خورشيد مي‏درخشد و نور وجودش فيضان مي‏كند؛ ولی نمي‏توانستم نزديكش بروم و از وجودش استفاضه كنم…
علی كسی كه در اوج ادب و سخنوری، با سكوت خود سخن مي‏گويد.
علی كسی كه در ذروة علم – انا مدينه‏العلم و علي‏بابها – است، ولی با قلب مي‏فهمد و اشراق مي‏كند. علی قهرمانی كه نظيرش را عالم نديده است، رهبری كه در مظلوميت‏اش مي‏توان حقانيت‏اش را شناخت.
چشمه‏ی جوشان عشق و محبت و عرفان كه در ناله‏های صبحگاهش، در فريادهای نيمه‏شبش، در ميان نخلستان‏های خلوت مي‏توان از او مستفيض شد.
آری اين علی است!
من در گذشته به قلب خود مغرور بودم، بزرگ‏ترين پناهگاه خود را در عالم قلبم مي‏دانستم، و فكر مي‏كردم كه اگر در مقابل خدا در صحرای محشر مورد عتاب قرار بگيرم، فقط قلب خود را عرضه مي‏كنم و زمين و آسمان و فرشتگان مرا سجده مي‏كنند؛ اما وای بر من، چه ورشكسته‏ام، چه ناچيز و ناتوانم، پركاهی در عالم وجود كه به قلب خود اين‏قدر بنازد؟! هيهات… هيهات… ای علی به تو پناه مي‏آورم، قلب خود را به تو مي‏دهم، تو مرا در مقابل خدای بزرگ شفاعت كن.

خدايا، در دنيای انسان‏ها، آدمی بزرگ‏تر و كامل‏تر و بهتر از علي(ع) نمي‏شناسم؛ ولی حتی او را در مبارزات حيات پيروزی نبخشيدی و حكومت عدل و دادش را زير تازيانه‏های ظلم و ستم و فساد معاويه خرد كردی، و اجزاه ندادی كه نهال عدل و آزادی و انسانيت بشكفد و حكومت حق لااقل به دست علی، بر ظلمت و كفر و جهل و ظلم پيروز گردد… هيهات من چه مي‏گويم؟ چه انتظار بي‏جايی دارم؟ چه آرزوهای شگفت، چه ا دعاهايی عجيب!
خدايا آرزو داشتم كه پرچم علی را بر فرق زمين بكوبم، پرده‏های چركين و سياه تهمت و حسد و حقد و دروغ و كينه و تزوير را كه ستمگران تاريخ بر روی علی كشيده‏اند، پاره كنم و وجود پاك و درخشانش را با افتخار و عشق به تشنگان حقيقت و عدالت بنمايانم و انسانيت را در راه كمال به دور شمع وجودش جمع كنم.

علی نمونه‏ای نشان داد كه:

1. در موارد تنهايی، از ورای قرن‏ها و كره‏ها و درياها، ما را به علی متصّل مي‏كند درعالم تنهايی خود را در او مي‏يابيم، ‌در عالم تنهايی با او به وجد مي‏رسيم.
2. در موارد درد و غم و شكنجه روحی او را به ياد مي‏آوريم و تحمل دردها را بر ما آسان مي‏كند.
3. در موارد مظلوميت، تهمت‏ها،‌ افترا، شايعه، او را به ياد مي‏آوريم و آرامش مي‏يابيم.
4. در عشق و ايمان به او توجه مي‏كنيم و از او روح مي‏گيريم و طلب همت مي‏كنيم.
5. در فداكاری و جهاد و شجاعت او را مقتدا قرار مي‏دهيم و از او پند مي‏گيريم، و يا از او تجربه مي‏آموزيم.
6. در مبارزه با ظلم و استقرار عدالت راه او را دنبال مي‏كنيم.
7. در مقام شهادت، هنگامی كه ديگر زندگی برای زيستن تنگ مي‏شود و مرگ شرافتمندانه بر زندگی ننگين هزاربار ارجح است، او را به ياد مي‏آوريم و از او طلب همت مي‏كنيم.
علی، زندگي‏اش، شهادتش، مكتبش و خاطره‏اش برای ما منبع خير و بركت است، به ما روح مي‏دهد، ما را به خدا نزديك مي‏كند، ما را به معراج مي‏برد و از او طلب همت مي‏كنيم.علی با عشق تمام عبادت مي‏كرد، عبادت او رفع تكليف نبود، بلكه عاشق حقيقی بود. در يكی از جنگ‏ها تيری به پايش فرو رفته بود، نمي‏توانستند بيرون بياورند، در نماز چنين كردند و او متوجه نشد. سجده‏های طولانی كه سجده‏گاهش از اشك مرطوب مي‏شد. هنگام وضوگرفتن مي‏لرزيد، لرزش حقيقی وجودش را فرا مي‏گرفت.
علی هر شب بيدار است، با خدای خود راز و نياز مي‏كند. برای علی رمضان و شوال يكسان است. علی يكه و تنها در ميان تخلستان‏های فرات در نيمه‏های شب در مناجات مي‏گويد:
«ای خدای بزرگ به بهشت تو طمعی ندارم، از دوزخ تو نمي‏هراسم، من تو را مي‏پرستم،‌ زيرا شايسته‏ی پرستش،1 اگر مي‏خواهی مرا بسوزان، و خاكسترم را به باد بسپار، همه را تحمل مي‏كنم؛ ولی يك لحظه مرا از خود دور مكن كه نمي‏توانم تحمل كنم. من به تو عاشقم، من تاجرپيشه نيستم كه در ازای عبادت تو پاداش بخواهم.»
عده‏ای از مردم به اميد بهشت خدا را عبادت مي‏كنند و اين عمل تاجران است، برخی هم از ترس عقوبت دوزخ او را پرستش مي‏كنند و اين عبادت بردگان است – و گروهی نيز خدا را برای ادای شكر عبادت مي‏كنند و اين عبادت آزادگان است.2
اِلهی ما عَبَدْتُكَ طَعَناً لِلجَنَّه وَلا خَوفاً مِن‏النّار بَل وَجَدتًكَ مُستَعَخَّاً لِلعِباد.1
ما رّأَيتُ شَيْئاً اِلاّ رَأّيتَ‏اللهُ وَ مَعَهُ وَ بَعدًه 2
او در همه‏ی مظاهر وجود خدا را مي‏بيند.
لَم اَعبُدُ رَبّاً لَم اَرَه 3 خدايی را كه نديده باشم، عبادت نمي‏كنم.
آنان كه گفتند حقيقت نديدنی است
در حيرتم كه غير حقيقت چه ديده‏اند4


بسم‏الله الرحمن الرحيم


13 قرن از شهادت حضرت علي‏ابن‏ابي‏طالب(ع) رهبر بزرگوار بشريت مي‏گذرد. نام او ذكر زبان‏ها و ياد او صفای قلب‏های دوستداران اوست. طول زمان و گردش روزگار نه‏تنها او را محو نكرد، بلكه روزبه‏روز بر قدرت و عظمت بي‏نظير او افزود.
شمع فروزانی بود كه سرتا پا بسوخت تا جهانی را منوّر كند. در دامان محمد(ص) پيامبر بزرگوار ما پروزش يافت و اولين ندای عشق و پرستش را از زبان او شنيد و در قلب پاك خود جای داد، در عالي‏ترين مرحله‏ی الهام درآغوش وحی رشد پيدا كرد، اولين كسی بود كه به دعوت محمد(ص) –مبنی بر پرستش خدای يگانه، ‌لبيك گفت درحالی كه هنوز ده و چند سالی از عمر او نگذشته بود. كشمكش‏ها و جنگ‏های فراوان بين خداپرستان و پيروان كفر و جهالت شروع شد و علی همه‏جا و هميشه سپربلا بود. در اقيانوس مرگ فرو مي‏رفت تا به ساحل نجات برسد. شمشير او حجتی قاطع عليه ستمگران و زورمندان بود و وجود او سپری آهنين در مقابل ظلم و فساد به شمار مي‏رفت.
پاكی و طهارت او سرمشق زهّاد و فداكاری او راهنمای زبده‏ترين سربازان صدر اول اسلام بود.
اسلام ندای آزادی و مساوات در داد و هدف پرستش را خدای يگانه معرفی كرد، بت‏های مصنوعی و خدايان ساختگی را درهم شكست، دست زورمندان و ستمگران را از دامن اجتماع كوتاه كرد و ارزش هر فرد را در علم و تقوای او قرا ر داد. منطق و استدلال ارائه داشت و تا آن‏جا كه ممكن بود، با روشی متين پيش رفت و صاحبان عقل و فهم را به راه راست دعوت كرد. ولی در مقابل با كسانی كه عقل خود را قربانی تعصّب خشك كرده، قلب خود را غرق كفر و ظلمت كرده بودند، در مقابل زورمندانی كه اجتماع را وسيله‏ی ارضای هوا و هوس خود مي‏دانستند به مقاومت برخاست، به انسانيت منطق و استدلال عرضه كرد و در مقابل گردنكشان و ستمگران شمشير ارائه داشت و دشمنان را يكی پس از ديگری منكوب كرد.
مكتب خداپرستی اسلام توسعه يافت و مدينه‏ی فاضله‏ای به وجود آورد كه آرزو و آرمان انسان‏ها و متفكران بود. اگر چه مردم عادی آن روز ظرفيت چنين سيستمی را نداشتند و معنويت علويّت اجتماع آن‏ها، بيش از ربع قرن نپائيد؛ ولی همين يك دوره‏ی كوتاه از طلائي‏ترين دوره‏های ترقی و آزادی و مساوات به شمار مي‏رود. علی رهبر بزرگواری كه به وجود او افتخار مي‏كنيم – در ايجاد اين اجتماع مؤثرترين نقش را داشت و از پايه‏های اصولی و اساسی آن به شمار مي‏رفت و از طرف محمد– بانی بزرگ اين مكتب – به عنوان سرمشق و سمبل انسانی اين مدينه‏ی فاضله معرفی شده بود.
رسالت محمد،‌ با وفات او پايان يافت و وظيفه‏ی علی سنگين‏تر شد. تا مدتی كه رسماً مسئوليت خلافت نداشت به كارهای عمرانی و آبادانی پرداخت و ثروت‏های بزرگ گردآورد و همه را وقف اجتماع كرد، و هنگامی كه بر فشار مردم رسماً خليفه شد، يك نمونه‏ی عالی و ايده‏آلی به جهانيان نشان داد كه در تاريخ نظير نخواهد يافت. درحالی كه بر ثروتمندترين و بزرگترين امپراطوري‏ها حكومت داشت مانند كوچك‏ترين و فقيرترين مردم قلمرو حكومت خود زندگی مي‏كرد. همه، و حتی بزرگ‏ترين بستگان خود را يكسان مشمول قانون قرار مي‏داد. قانونی صادر نمي‏كرد مگر آن كه شخصاً آن را به همه نشان دهد. با آن كه شصت‏سال از عمر او مي‏گذشت، در پيشاپيش همه‏ی لشكريان مبارزه مي‏كرد و يكه و تنها به صفوف دشمن مي‏زد و از هيچ خطری نمي‏هراسيد و مرگ در نظرش ناچيز مي‏نمود. شبانگاه كه سكوت و ظلمت بر همه‏جا دامن مي‏گستراند، در ميان نخلستان‏های كنار فرات به مناجات مي‏پرداخت و جزر و زمزمه‏‏ی آب و ناله‏ی علی شنيده نمي‏شد، جز ستارگان آسمان و ديدگان علی، بيداری وجود نداشت، و با خدای خود راز و نياز مي‏كرد. راز عشق مي‏گفت و مي‏شنود، مي‏گفت:
«خدای بزرگ به بهشت تو طمعی ندارم،‌ از دوزخ تو نيز نمي‏هراسم و در راهی كه مي‏روم فقط عشق تو محرك من است. مرا بسوزان و استخوان‏هايم را در آتش عذاب بگداز؛ ولی مرا لحظه‏ای از خود دور مساز.»
او خود را خالصانه وقف خدای بزرگ كرده بود و اين را وظيفه‏ی خود مي‏دانست. در علوّ طبع، بخشش و محبت عشق و فداكاری، نويسندگی و سخنوری، قدرت و شجاعت،‌ جنگ و ستيز، علم و تقوا برتر از همه بود. در خانه‏ی خدا –كعبه- قدم به عرصه‏ی وجود گذاشت و در خانه‏ی خدا –مسجدكوفه- هنگام عبادت به شهادت رسيد.
انجمن اسلامی دانشجويان شهادت اين رادمرد بزرگ را به همه‏ی جهانيان و مخصوصاً دوستداران بي‏ريای او تسليت مي‏گويد و همه را به پيروی اين رهبر بزرگ تشويق مي‏نمايد.

 

بسم ‏الله الرحمن الرحيم


اای علی، ای علی، ای علی به من تهمت زدند. مرا محكوم مي‏كردند. به من فحش مي‏دادند. زيرا تو را دوست مي‏دارم.
ای علی، نمي‏دانی كه چه جنايت‏ها كردند، چه ظلم‏ها، چه بدي‏ها، كه همه را تحمل كردم. فداكاری مي‏كردم، بازهم فحشم مي‏دادند، بدی مي‏كردند.
يكباره به خود آمدم،‌ ديدم كه در سرتاسر ايران به من بد مي‏گويند، حتی مؤمنين به خدا نسبت به من اهانت مي‏كنند، مشكوك‏اند، مرا جنايتكار مي‏دانند، سَبّ مي‏كنند، فحش مي‏دهند. مگر نه اين بود كه به فرمان امام‏ در كردستان جنگيدم و دشمنان را قلع و قمع كردم. در مقابل فداكاري‏ها و جانبازي‏ها، در راه پاسداری از انقلاب، چگونه ممكن است كه ايران را از فحش و ناسزا پر كنند، و از زمين و آسمان تهمت و شايعه بسازند، مرا جلاد تَلّ‏زَعتر2، جلاد كردستان بخوانند و حتی يك نفر در ايران از من دفاع نكند، همه سكوت كنند، گويی كه با سكوت خود، تهمت و شايعه‏ی دروغ را تصديق مي‏كنند.
به خود آمدم. ديدم كه همه بر قتل من كمر بسته‏اند، همه‏ی سازمان‏ها و احزاب مي‏خواهند مرا بكشند، همه‏روزه دوستان مرا به خاك و خون مي‏كشند، به خانه‏های آن‏ها مي‏ريزند، هر يك از دوستانم را بيابند يا مي‏كشند يا مي‏زنند يا اسير مي‏كنند. چرا اين‏طور است؟ زيرا من خواسته‏ام كه معيارهای تو را پياده كنم، نتوانسته‏ام كه با سرنوشت ياران بي‏گناه بازی كنم، نتوانسته‏ام كه احساس تعهد و مسوليت وجدانی خود را بكشم و در مقابل ظلم‏ها، و جنايت‏ها سكوت كنم.
شيعه‏ی علی از مرگ نمي‏ترسد. معيارهای خدايی خود را در مذبحه ساستمداران قربانی نمي‏كند، و برای من زندگی ارزشی نداشت كه به خاطر آن اسارت فريبكاران و دغلكاران را بپذيرم و روح خود را بكشم، برای آن كه جسم خود را محافظت كنم.
ای علی، تو گفتی كه مرگ شرافتمندانه،‌ هزاربار بر زندگی ننگين ترجيح دارد، و من نيز اين اعتقاد مقدس، همه‏ی وجودم آماده‏ی قربانی شدن كردم تا تسليم زندگی ننگين نشوم.
ای علی هنگامی كه جوان بودم از قهرمانان عالم لذت مي‏بردم، قهرماني‏های تو مرا فريفته بود. نبردهای بدر و احد و خندق مرا به وجد مي‏آورد. هنگامی كه در خيبر را با يك دست مي‏كندی، ديگر از خوشحالی در پوست نمي‏گنجيدم.
ای علی، بزرگ‏تر شدم، به علم و ادب پرداختم،‌ علم تو و ادب تو مرا فريفت.
ای علی بزرگ‏تر شدم، ايمان تو و عرفان تو مرا مبهوت كرد…
ای علی اكنون دردها و غم‏های تو مرا مسحور كرده است. درد و غم پيوندی عميق بين من و تو به وجود آورده است كه در هر ضربان قلبم درد تو را احساس مي‏كنم، چه دردهای كشنده‏ای. دردی كه تا مغز استخوان مرا مي‏سوزاند،‌ دردی كه تو اسلام را بدانی و بتوانی پياده كنی و سعادت انسان‏ها را تأمين كنی. آن‏گاه ببينی كه به دست فرصت‏طلبان به گمراهی كشيده مي‏شود و تو مجبور به سكوت باشی، اما قتل‏‏عام‏ها جنايت‏ها، خيانت‏ها، ظلم و فسادها را در طول تاريخ ببينی و شكست اسلام را به دست خلفايی كه به نام اسلام خلافت مي‏كنند ببينی، انحراف را ببينی، راه حل را بدانی و در حضور تو اسلام را قربانی كنند و تو ببينی كه رگ و پوستت را مي‏سوزانند. وجودت را قطعه‏قطعه مي‏كنند، فرزندانت را قتل‏عام مي‏نمايند، طاغوت‏ها و فرعون‏ها به وجود مي‏آورند، قارون‏ها، گنج
‏ها از خون ملت مي‏دوشند، بلعم‏باعورها،‌ مردم را فريب مي‏دهند و آن‏چنان اجتماعی به وجود مي‏آورند كه در مساجد آن‏ها برای قرن‏ها تو را لعنت مي‏كنند و به تو و خاندان تو فحش مي‏دهند، آن هم در منابر و نماز جمعه‏ها. ای علی چه درد بزرگی است كه هنوز هم در جامعه‏ی اسلامی ما به تو اهانت مي‏كنند، ارزش تو را نمي‏فهمند،‌ و هنوز استعداد درك تو را نيافته‏اند. چه درد بزرگی است كه تو شاهد سقوط اسلام باشی و نتوانی عملی انجام دهی.
ای علی امروز هم تو را مي‏كوبند،‌ حتی شيعيان تو هم تو را مي‏كوبند، هر كسی كه راه تو را در پيش بگيرد مي‏كوبند، گويا مقدر شده است كه پيروان راستين تو بايد مثل تو لعن و نفرين شوند، تكفر شوند، كوبيده شوند و در زجر و شكنجه، در دنيايی از غم و درد به ملاقات خدابروند، و آن‏قدر شكنجه ببيند كه هنگام شهادت فرياد برآورند: «فزت و رب‏الكعبه»، به خدای كعبه آزاد شدم.
ای علی تشنه‏ی عدالتم. تو كجايي؟ نمي‏دانی از ظلم و ستم –كه به نام اسلام مي‏كنند- چه رنجی مي‏برم؟ خوش داشتم لحظه‏ای در كنار عدالت بنشينم و دل دردمند خود را بر تو بگشايم و تو بين من و اين همه مدعيان اسلام و مكتب حكم مي‏كردی و داد مرا مي‏ستاندی.
ای علی، جز عشق و فداكاری از وجودم تراوش نكرده است، حسودان و توطئه‏چينان كه از اعمال گذشته‏ی من نمي‏توانند نقطه‏ضعفی پيدا
كنند، مي‏گويند در آينده خواهيد ديد كه او آدم تبهكاری است مي‏گويند نشان خواهد داد كه او جنايتكار است!
كسانی كه خود يك‏قدم مثبت برنداشته‏اند، جز ريا و تزوير و تهمت و توطئه كاری نكرده‏اند، برای كوبيدن عمل صالح به چنين فريبی دست مي‏زنند و مردم عادی را بدين وسيله مي‏فريبند.
ای علی، من ناراحت ظلم و ستمی كه بر من رفته و مي‏رود نيستم، من خوشحالم كه هم‏درد توام و اين خود نعمتی است.ما ناراحتم كه چنين كسانی بر سرنوشت ملت من حاكم شوند، به نام اسلام حرف بزنند، خود را مكتبی بنامند و اسلام را ضايع كنند. و بايد هزاروچهارصد سال ديگر صبر كرد تا شايد انقلاب ديگری به وجود بيايد كه از اين ناخالصي‏ها پاك باشد و ديگر نگران دسيسه و دروغ و سياست‏بازی نباشيم.
ای علی، آرزو مي‏كردم كه بعد از هزاروچهارصد سال انقلاب اسلامی ما پيروز شود، حق و عدل مستقر شود، حكومتی نظير حكومت تو برقرار گردد، عشق و محبت بين مردم انتشار پيدا كند، ايمان و عرفان در قلوب مردم جايگزين شود، طاغوت‏ها از بين بروند، انسان‏ها از همه‏ی قيد و بندهای مادی و سياسی و اجتماعی آزاد شوند، فقط در مقابل خدا سجده كنند، مدينه‏ی فاضله‏ای به وجود آيد كه ديگر استثمار و استعمار وديكتاتوری و ظلم و فساد در آن نباشد، همه‏جا نور حق را ببينيم،‌ از همه‏جا زمزمه‏ی سبحان‏الله و فرياد الله‏اكبر بشنويم، همه استعدادهای ما بشكفد،‌ با همه‏ی توان،‌ با اخلاص و ايثار برای خودسازی و سازندگی جامعه بكوشيم.
هنگامی كه دشمنی حمله كرد، بي‏محابا به جنگ او برويم و به آسانی خود را قربانی اين مكتب كنيم، و ديگر دغدغه خاطر و وسوسه‏ای نماند اما ای خدا، با كمال تعجب مي‏بينم كه ظلم و ستم به نامی ديگر رخ مي‏نماياند، ريا و فريب و دروغ در لباس زهد و تقوا خود را مي‏آرايد تا جامعه را تسخير كند. افرادی ناچيز و بي‏تقوا با تهمت و شايعه، شيعيان راستين علی را مي‏كوبند تا از صحنه خارج كنند.
ای علی، به لبنان رفتم تا با محرومين و مستضعفين آن‏جا انيس و هم‏درد باشم. عده‏ای كه لباس دين به تن كرده بودند مرا دشمن مي‏داشتند، از علم و تواضع و فداكاری و استعدادهای من وحشت داشتند، مرا متهم مي‏كردند كه يا جاسوسم يا بهايي؛ زيرا ممكن نيست كه كسی با اين همه علم و اين همه امكانات و مقام و زندگی خوب امريكا را رها كند و با كمال تواضع، در كمال فقر، بدون هيچ پاداشی، در دامان خطر در جنوب لبنان با فقرا هم‏نشين و هم‏درد باشد. از نظر آن‏ها بايد دليل ديگر وجود داشته باشد. لابد زير كاسه نيم‏كاسه‏ای است! خدايا چه بگويم؟ چگونه به درگاه تو استغاثه كنم؟ كه عده‏ای مرا اين‏چنين لعن و نفرين كنند. درحالی كه با همه‏ی وجود برای كمك به آن‏ها آمده‏ام و از زندگی و همه مزايا شيرين آن،‌ گذشته‏ام، و زن و فرزند را فدا كرده‏ام، در گوشه فقر و گمنامی در دامان خطر، در ميان طوفان‏های تهمت و ناسزا مي‏خواهم خدمتی به شيعيان محروم تو كنم. آن‏جا نيز اين‏چنين مرا استقبال مي‏كنند، و بر دل دردمندم نمك مي‏پاشند.
ای علی، در لبنان موسي‏صدر را ديدم كه با اخلاص و ايثار برای محرومين كار مي‏كرد و در دلش درد زجرديدگان موج مي‏زد، ديدم كه شيعيان تو را متحد مي‏كند، به آن‏ها قدرت مي‏دهد، به آن‏ها شخصيت مي‏دهد. هويت تاريخی آن‏ها را زنده مي‏كند، تشيع را كه برای آن‏ها عقده‏ی حقارت به جايگاه انقلابی خود برمي‏گرداند و مكتب سرخ تشيع را رواج مي‏بخشد، و در سايه‏ی شهادت و فداكاری ارزش و هويت تاريخی شيعه به او باز مي‏گردد. جوانانی كه غرب‏زده بودند، خدا را نمي‏شناختند، همه‏ی وجود خود را تسليم دشمنان كرده بودند، يكباره زنده مي‏شوند، صوراسرفيل در آن‏ها دميده مي‏شود، جانی تازه مي‏گيرند و فرياد اعتراض عليه رژيم طاغوتی برمي‏دارند. انقلابی بزرگ درمي‏گيرد، جوانان با عشق و شور و شوق به استقبال شهادت مي‏روند و مردمی زنده و متحرك قدم در مرحله‏ی حيات مي‏گذارند كه حركتی عظيم و اجتماعی و تاريخی را پي‏ريزی مي‏كنند. مي‏بينم كه موسي‏صدر چگونه حيات و هستی خودرا وقف شيعيان و محرومان كرده است، و با چه نيروی خدادادی اين حركت عظيم تاريخی را هدايت مي‏كند. اما با كمال تأسف شاهديم كه باران تهمت و افترا از همه اطراف بر او مي‏بارد. و اين نواده‏ی تو را مي‏كوبند، لعن و نفرين مي‏كنند، و بزرگترين گناهی كه بر من مي‏شمرند اين است كه چرا از او حمايت مي‏كنم!
ای علی، وضع بر من سخت شد، همه درندگان دندان تيز كردند كه مرا بدرند، همه‏ی صيادان اجتماع دام انداختند كه به دام بياندازند، همه‏ی توطئه‏گران فاسد برای نابودی من شروع به غعاليت كردند، نقشه‏ها ريختند، دسيسه‏ها طرح كردند. و من، هنگامی كه خود را كشته يافتم، به سيم آخر زدم، تصميم گرفتم كه علي‏وار در برابر جبّاران با فريادی سخت طنين‏انداز كنم و تا زنده‏ام آزاد باشم و جز خدا نپرستم. در مقابل هيچ قدرتی تعظيم نكنم و هيچ حقی را فدای مصلحت ننمايم و آزادی و شرف خود را به رندگی نفروشم. اين‏چنين كردم. به گرداب‏های خطر فرو رفتم، طوفان‏های سخت مرا به هر طرف پرت كرد. در ميان امواج مرگ غوطه مي‏خوردم. گاهی زير امواج دفن مي‏شدم، گاهی بالا مي‏آمدم و چشمانم به آسمان و ستارگان مي‏افتاد كه هنوز مي‏درخشند. بازهم مي‏گفتم:
«ای خدای جز تو نمي‏خواهم، جز تو به راهی نمي‏روم، جز تو نمي‏گويم،‌ دنيا را سه‏طلاقه كرده‏ام و از راه خود برنمي‏گردم، دست از حق برنمي‏دارم. الله، الله من به مكتب خود پاي‏بندم.»
موجی ديگر مرا پائين مي‏برد. ديگر چشمك ستاره‏ای را نمي‏ديدم و امواج خروشان مرا مي‏ربود و اين رقص عاشقانه آن‏قدر ادامه مي‏يابد تا روزی در زير امواج سهمگين مدفون شوم و به سوی خدای خود بازگردم

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

الصلاه و السلام علی سيدالانبيا والمرسلين ابی القاسم محمد صل الله عليه و اله الطيبين الطاهرين

بنا به روايتی امشب ليله‏القدر شبی است كه سرنوشت انسان‏ها در آن معين مي‏شود. در اين شب نوشته مي‏شود كه چه كسی حرّرياحی است و چه كسی ابن‏سعد. هم‏چنان كه مي‏دانيد لحظات باريك و حساسی در زندگی انسان‏ها وجود دارد كه با يك تصميم، ‌با يك اراده راه خود را مشخص مي‏كند كه جهنمی هستند يا بهشتی. و اين از سخت‏ترين لحظاتی است كه برای يك انسان در زندگی او دست مي‏دهد. گاه‏گاهی ممكن است اين شب ليله‏القدر در وسط صحنه‏ی معركه برای انسانی دست بدهد، ممكن است شخص در بازار باشد، در پادگان باشد، در سر كار خود حاضر باشد. آن‏جايی كه بايد تصميم بگيرد و راه خود را يكسره كند، اين طرف يا آن‏طرف، آن‏جا ليله‏القدر اوست. و قرآن كريم و ماه مبارك مقدس رمضان بر نبي‏اكرم نازل مي‏شود و راه خير و شر را برای انسان‏ها مشخص مي‏كند و به طوركلی برای همه‏ی انسان‏ها، ليله‏القدر به شمار مي‏رود. بنابراين ما در شب مقدسی قرار داريم. ليله‏القدر به خصوص شبی است كه حضرت علي‏ابن‏ابيطالب(ع) مظهر انسانيت و رمز والای رسالت مقدس اسلامی ما در صبحگاهان چنين شبی ضربت مي‏خورد و در محراب مسجدكوفه به خاك و خون خويش مي‏غلطد و اين فاجعه‏ی بزرگ تاريخ، اين شب را برای ما استثنايی مي‏كند. شب علی است، رمز انسانيت، مظهر فداكاری و عشق و محبت و ايمان و تقوا و شجاعت. و آن‏چه بايد درباره‏ی يك انسان بگوييد، در اين شب و درباره‏ی علي(ع) بايد گفته شود.اصولاً خلقت اين دنيا با وجود علي(ع) به درجه‏ی كمال مي‏رسد. آن‏جا كه رسالت مقدس اسلامی ما مي‏خواهد يك مظهر برای اين انسان نشان دهد، يك نمونه‏ی بارز نشان دهد، علی را نشان مي‏دهد. علی نمونه‏ای است كه اين رسالت مقدس مي‏خواهد به اين دنيا و اين انسان نشان بدهد كه بايد هدف حيات باشد. بايد همه‏ی انسان‏ها سعی كنند كه خود را به درجه‏ی او برسانند. رسالت مقدس ما با امامت علي(ع) به اوج خود مي‏رسد. انسانيت با وجود علی حقيقت پيدا مي‏كند و شما مي‏دانيد كه ما ايراني‏ها با اين روح لطيف و احساسات پرشور چه عشق و چه علاقه‏ای به علی داريم. اين نمودار آن است كه در تاروپود وجود ما عشق حقيقت، عشق زيبايی، به درجه‏ی كمال وجود دارد و اين انسان‏ها اگر اين عدل و حقيقت را در وجود خود پيدا نكنند، مي‏خواهند در وجود ديگری بيابند و او را رمز خود قرار دهند و او علی است. يعنی آن‏گاه كه در آرزوها و در تخيلات ملت ما يك آرزوهايی وجود دارد كه نمي‏توانند اين آرزوها را در وجود خود تحقق ببخشند، سعی مي‏كنند كه اين خواسته‏ها و آرزوها را در وجود كامل ديگری بيابند كه او علي(ع) است و از اينجا است كه مي‏بينيم علي(ع) برای ما ايراني‏ها رمز مي‏شود، مظهر مي‏شود علی علی مي‏گويند، هر كجا مي‏رويد سخن از علی است.به خاطر دارم هنگامی كه در دانشگاه تهران دانشجو بودم،‌ مقاله‏ای نوشتم كه در مقدمه‏ی مقاله گفته بودم كه اگر پرستش ذات غيرخدای مجاز مي‏بود، مسلماً علی را مي‏پرستيدم. علی كسی است كه با وجود خود، وجود خدای را اثبات مي‏كند؛ يعنی از روی وجود علی مي‏توان فهميد كه خدايی وجود دارد؛ چون تجلی صفات خداست، عدل مطلق است، مظهر حقيقت است. هرچه درباره‏ی علی بگوئيد، كم گفته‏ايد. شما مي‏دانيد كه هنگامی كه انسان‏هايی به اين درجه، به اين شكوه، به اين عظمت وجود دارند، اين انسان‏ها بايد قربانی شوند، بايد به شهادت برسند. شما در اسطوره‏های تاريخی نيز نگاه كنيد، حتی در اسطوره‏های تاريخ خودمان در ايران نگاه كنيد، يكی از اين اسطوره‏ها رستم است. مي‏دانيد كه رستم از نظر دلاوری و جنگاوری در زمان بي‏نظير بود و هنگامی كه فردوسی –اين شاعر بزرگ- مي‏خواهد يك اسطوره را به اوج عظمت برساند، او را قربانی مي‏كند، او را به شهادت مي‏رساند. درباره‏ی امام‏حسين(ع) نيز اين چنين است. تمام اسطوره‏های تاريخ هنگامی كه از مردان بزرگ ياد مي‏شود، كسانی هستند كه از نظر دلاوری و شجاعت و فضايل و كمالات به اعلا درجه مي‏رسند و در آخرين مرحله‏ی اوج، همه وجود خود را قربانی خدا مي‏كنند، فدا مي‏شوند. و اينجا است كه عظمت آن‏ها و بزرگی آن‏ها بيش از پيش به ظهور مي‏رسد و اين نيز درباره‏ی علي(ع) صدق مي‏كند. چنين شخصيتی، چنين شخصيت والايی كه از همه چيز به درجه‏ی كمال رسيده است در نبرد، در علم، در تقوا، در ادب و بلاغت، در تدبير، در فلسفه، در هرچه بگوئيد به درجه‏ی كمال رسيده است و چنين انسانی كه كامل مطلق مي‏شود، بايد در راه خدا نيز قربان يگردد تا عظمت او به درجه‏ی اوج برسد و علي(ع) نيز در چنين شبی يا صبحگاه چنين شبی در مسجدكوفه به دست ابن‏‏ملجم ضربت مي‏خورد و به خاك و خون خويش درمي‏غلطد. من خود مسجدكوفه را ديده‏ام و يك شب را تا صبح به تنهايی در داخل اين مسجد به سرآوردم. در پائين منبری كه علي(ع) بر آن مي‏رفت و آن خطبه‏های شورانگيز را مي‏خواند، در آن محرابی كه ضربت مي‏خورد و به خاك و خون خويش مي‏غلطد، ‌روحی دارد، احساسی دارد، حالاتی دارد كه نمي‏توانم برای شما شرح دهم. و من خود حالاتی داشتم در آن شب تا به صبح در كنار آن منبر و در كنار آن محراب. همه‏ی تاريخ گذشته علي(ع) و آن شب از برابر ديدگانم رژه مي‏رفتند. همه را مي‏ديدم و چه حالاتی بود و چه شبی. مسجدكوفه و محراب حضرت علی كه در آن‏جا به شهادت مي‏رسد.
علي(ع) عالي‏ترين نمونه‏ای است كه رسالت مقدس اسلامی به عالم ارائه مي‏دهد. يكی از بزرگ‏ترين صفات او عدل است، ‌عدل و عدالت،‌ كه امشب مي‏خواهم درباره‏ی عدل و عدالت علی شمه‏ای برای شما بازگو كنم. شما مي‏دانيد كه عدل و عدالت از بزرگ‏ترين و مقدس‏ترين صفات خدايی است. بين صدويك صفت الهی، هنگامی كه صفات را برمي‏شمارند،‌ عدل و عدالت از مهم‏ترين اين صفات است. اين صفت خدايی آن‏قدر مهم است كه در مكتب تشيع ما عدل خدا را يكی از اصول پنج‏گانه‏ی دين قرار داده‏اند. برادران سنی ما در اصول دين سه تا مي‏شمارند توحيد، نبوت، معاد. اما مكتب تشيع دو اصل ديگر را اضافه مي‏كند كه يكی عدل خداست؛ يعنی خدا عادل است و دوم امامت. بنابراين عدل و امامت مختص به شيعه است كه اصول پنج‏گانه تشيع را تسكيل مي‏دهد. البته عدل و عدالت آن‏چنان نيست كه برادران سنی ما آن را نپذيرند. عدل را مي‏پذيرند؛ اما در مكتب تشيع حساسيت شديدی بر عدل و عدالت وجود دارد. مكتب تشيع معتقد است كه اگر در اجتماع ما عدل و عدالت وجود نداشته باشد، هيچ صفت ديگر خدايی تحقق نمي‏پذيرد. از رحمان، رحيم، كمال، جمال، جلال، خلاقيت و علم، از صفات ديگر هيچ فايده‏ای مثمر ثمر نخواهد بود، مگر اين كه عدل و عدالت در اجتماع برقرار گردد. بنابراين اختلافی كه بين مكتب تشيع و تسنن وجود دارد، تأكيدی است كه شيعيان بر عدل و عدالت مي‏كنند، به عنوان نمونه مي‏دانيد كه در مكتب تسنن هنگامی كه عده‏ای وارد مسجد مي‏شوند، هر كس كه در جلو ايستاده است و نماز مي‏خواند ديگران به او اقتدا مي‏كنند، ‌او را امام قرار مي‏دهند؛ اما در مكتب تشيع عدل امام شرط است؛ يعنی هر كس كه مي‏خواهد به اين امام اقتدا كند بايد به عدل او اعتماد داشته باشد، وگرنه نمي‏تواند به او اقتدا نمايد. در روزگار مي‏بينيد كه بزرگان اهل نسنن به خلفا، به پادشاهان، به زمامداران اقتدا كرده‏اند، آن‏ها را پذيرفته‏اند؛ درحالی كه در مكتب تشيع،‌ بزرگان مكتب تشيع هيچ‏گاه در مقابل زمامداران و خلفا تسليم نشده‏اند، بلكه با آن‏ها مبارزه كرده‏اند. در مكتب تشيع زمامدار بايد متقی باشد، ‌بايد معصوم باشد، بايد پاك باشد، بايد عادل باشد؛ اما نزد برادران سنی ما اين مطرح نيست. شما در مصر مي‏بينيد كه در زمان ملك‏ فاروق جامعه‏الازهر (جامعه‏الازهر مثل حوزه‏ی علميه قم ماست كه بزرگ‏ترين مدرسين و علمای دين در جامعه‏الازهر تدريس مي‏كنند و بزرگ‏ترين مفتی آن‏ها به نام شيخ شلتوت معروف بود). از ملك فاروق اطاعت مي‏كرد و بعد از آن كه جمال عبدالناصر كودتا كرد و ملك‏ فاروق را از مصر بيرون انداخت، همين جامعه‏الازهر باز عبدالناصر را به رهبری و زمامداری پذيرفت و از او اطاعت مي‏كرد. و هنگامی كه جمال عبدالناصر به رحمت ايزدی مي‏پيوندد و سادات خائن بر سر كار مي‏آيد، بازهم مي‏بينيد همين جامعه‏الازهر از سادات دفاع مي‏كند و دنباله‏رو همين سادات مي‏شود و بر اعمال خيانت‏بار سادات صحّه مي‏گذارد و حتی هنگامی كه سادات در بيت‏المقدس دست دوستی و محبت به موشه دايان و بزرگ‏ترين ستمگران صهيونيسم مي‏دهد، جامعه‏الازهر سعی مي‏كند كه اعمال سادات را توجيه كند و به آن وجه‏ی قانونی مي‏بخشد. اين اختلاف بزرگی است بين تسنن و تشيع كه در مكتب تسيع،‌عدل و عدالت آن‏قدر مهم است كه هر فقيهی، ‌هر شيعه‏ای ‌نمي‏تواند از كسی اطاعت كند، يا امامت كسی را بپذيرد، الاّ به عدل و عدالت او اعتماد و اطمينان داشته باشد. و اين عدل و عدالت آن‏قدر مهم است كه يكی از اركان پنجگانه‏ی اصول دين به شمار مي‏رود، كه خدا عادل است، و اين عدل بايد در جامعه بشريت مستقر شود. امامت نيز تجلی عدل خداست در جامعه امام، امام معصوم، كسی است كه اين عدل خدايی را پياده مي‏كند. مظهر عدل خداست در جامعه بين مردم. بنابراين بين عدل و امامت رابطه‏ی بسيار نزديكی وجود دارد و در حقيقت اين دو اصل يك واقعيت‏اند، يك حقيقت‏اند.
دوم رهبری است كه مي‏خواهد اين صفت را در جامعه پياده كند. بنابراين يكی از برزگ‏ترين خصوصيات تشيع، عدل و عدالت است و مظهر اين مكتب، علي(ع) نيز بايد مظهر عدل و عدالت باشد، بزرگ‏ترين نمونه‏ای باشد كه اين عدل و عدالت را بتواند در جامعه‏ی انسان‏ها نه فقط در زمان خود، بلكه برای ابديت به ثبوت برساند،‌ نمونه نشان دهد، سمبل عدل و عدالت برای سرتاسر تاريخ باشد. و علي(ع) يك‏چنين شخصيتی است.
درباره‏ی عدل هم‏اكنون سخن مي‏گوئيم، آن را به سه مرحله مختلف تقسيم مي‏كنيم. عدل در مرتبه‏ی اول، عدل شخصی است كه از هر انسانی در جامعه انتظار مي‏رود كه تا اين درجه دارای عدل باشد و عدالت را پيشه كند. به عنوان مثال هنگامی كه در يك نماز جماعت امام را درنظر مي‏گيرد مي‏خواهيم كه امام عادل باشد، اما اين عدل امام يك‏مرتبه پائينی از عدل است. در شروطی كه برای عدل اين اما درنظر مي‏گيرند، مي‏خواهند كه اين امام مشهور به فساد نباشد، ظلم نكند، به گناهان كبيره دچار نگردد. اگر همين‏قدر عدل داشته باشد، برای امامت نمازجماعت كافی است. بيش از آن اگر باشد بهتر است؛ ولی همين مقدار كافی است، والا نمي‏توان امامی را پيدا كرد كه راستی مثل علی باشد. اگر بخواهند مثل علی باشد، در جهان سخت است كه نظير او را بتواند بيابند. بسيار معدودند، بسيار كم‏اند كسانی كه بتوانند در اجتماع مثل علی عمل كنند و اگر بخواهند بر اين ميزان بسنجند، كسی پيدا نمي‏شود. بنابراين برای امام جماعت يك درجه از عدل، يك درجه پائين از عدل كافی است، و اين عدل شخصی است.
مرحله‏ی دوم كه مرحله‏‏ای بالاتر است، مرحله قضاوت است. قاضی يعنی كسی كه مي‏خواهد بين انسان‏ها حكم كند و مي‏دانيد هنگامی كه كسی مي‏خواهد افراد را در مقابل خود قرار دهد و بين حق و باطل تميز قائل شود، ممكن است دچار احساسات خود شود، دچار منافع و مصالح گروهی قرار بگيرد و بنابراين حق را زير پا بگذارد بنابراين يك‏درجه بالاتر از عدل نياز است. اين انسان بايد قادر باشد كه در قضاوت خويش بين انسان‏ها، تسليم هوا و هوس نگردد و منافع و مصالح گروهی و قومی و حزبی او را تحت تأثير قرار ندهد، و اين نيز يك مرحله‏‏ی بالاتری از عدل است. شما مي‏دانيد كه بسياری از بزرگان توصيه مي‏كنند كه قاضی نشويد؛ چون مسئله‏ی قضاوت بسيار مشكل است كه كسی بتواند حق را و عدل را آن‏چنان كه بايد و شايد مراعات كند و تسليم هوا و هوس خويش نگردد. اين مرتبه‏ی دوم عدل است كه مرتبه‏ی قضاوت است. بزرگ‏ترين مرحله‏ی عدل در زمامداری و در حكومت به معرض ظهور مي‏رسد. عدل حاكم، عدل امام، عدل كسی كه بر يك اجتماع حكومت مي‏كند. اين انسان بايد از نظر عدل در اعلاترين درجه قرار گرفته باشد. زيرا سرنوشت انسان‏ها و جامعه به دست اوست و روابط بين جامعه‏ی اسلامی و دول ديگر را اوست كه معين مي‏كند. بنابراين از نظر عدل و عدالت بايد در بالاترين درجه قرار گرفته باشد.
بنابراين برای عدل سه درجه برشمرديم. عدل برای امام جماعت، عدل برای قاضی، و سوم عدل برای حاكم و زماندار –كه عدل او به راستی بايد مثل علی باشد- در اعلاترين درجه‏ی دقت و شدت قرار گرفته باشد. بنابراين هنگامی كه درباره‏ی علي(ع) نگاه مي‏كنيم اين مراتب مختلف را درباره او مي‏بينيم، حس مي‏كنيم. چقدر زيباست درباره‏ی علي(ع) در اين شب مقدس و مبارك كه سخن از علی است. مي‏خواهم نمونه‏هايی از زندگی اين مرد بزرگ را كه شايد همگان شنيده‏ايد، بازگو كنم. چه شخصيتی است، چه وجودی است و عدل و عدالت او به چه اندازه است كه اين‏چنين مظهر و رمز قرار مي‏گيرد و برای همه‏ی تاريخ مقتدا مي‏شود. و رسالت مقدس اسلامی ما مي‏خواهد كه حاكم‏هايی زمامدارانی مثل او را برگزيند. از نظر شخصی بسنجيد عدل علی را. مي‏گويد همه شب بايد گرسنه بخوابم. گرسنه بخوابم تا شايد كه در قلمرو حكومت من گرسنگانی وجود داشته باشند و از آن‏جا كه نمي‏توانم به همه‏ی آنها دسترسی پيدا كنم، بايد خود من با آن‏ها برابر باشم، با آن‏ها يكسان باشم.
مردی كه در زندگی خود به يك قرص نان جو اكتفا مي‏كند، نان و نمك غذای اوست. مردی كه در صحنه‏های نبرد در خيبر را با يك ضربت مي‏كند و بزرگ‏ترين رزمندگان عرب را با يك ضربت بر خاك مي‏اندازد، غذای او يك قرص نان جوين است. مردی كه ساليانه به يك لباس يا دو لباس كرباس اكتفا مي‏كند. مردی كه هنگامی كه نعلينش پاره پاره مي‏شود، خود در وسط صحنه معركه پائين مي‏آيد و با دست مبارك خود نعلين خويش را مي‏دوزد و هنگامی كه يكی از بزرگ‏ترين رهبران عرب به او مي‏رسد و مي‏پرسد كه ای علی تو چه مي‏كنی در وسط ميدان نبرد، اين نعلين تكه تكه را مي‏دوزی و وصله مي‏كني؟
حضرت علی اين نعلين را جلوی او مي‏اندازد و مي‏گويد:
«به خدا سوگند كه اين خلافت و اين حكومت بر شما، در نظر من از اين نعلين كم‏ارزش‏تر است، بي‏اهميت‏تر است».
و در جای ديگری است كه مي‏فرمايد:
اين حكومت بر شما و اين خلافت بر شما از آب دهان بُزگر، در نظر من است.
هنگامی كه درباره‏ی شرايط رئيس‏جمهور يا ديگران كسانی سؤال مي‏كردند، خود من يكی از شرايط را همين شرط ذكر مي‏كردم. كسی باشد كه اين مقام او را نگيرد، او را منحرف نكند. اگر كسی بخواهد علي‏وار فكر كند، علي‏وار حس كند، علي‏وار عمل نمايد، اين مقام‏ها، اين قدرت‏ها، اين حكومت‏ها بايد از اين لنگه كفش پاره پاره شده برای او كم‏ارزش‏تر باشد؛ اما كسانی كه با خاطر مقام سنگ به سينه مي‏زنند، به ديگران حمله مي‏كنند،‌ تهمت مي‏زنند، توطئه‏ها به پا كي‏كنند و عالمی را به آتش مي‏شكند، آن‏ها كه اسير دنيا هستند، اسير خودخواهی و مصلحت‏طلبی هستند به هيچ‏وجه نمي‏توانند علي‏‏وار زندگی كنند و ديد علی را داشته باشند.
به هر حال علی چنين كسی است كه در زندگی شخصی خود اين‏چنين عمل مي‏كند. هنگامی كه به زندگی خانوادگی او رسيدگی مي‏كنيد، همين نمونه عدل و عدالت را مي‏بينيد. ببينيد كه برادرش عقيل كه از او مسن‏تر است، بينايی و چشمان خود را از دست داده است، و عقيل مردی معيل است. فرزندان زيادی دارد و جيره‏ای را كه دولت به او مي‏پردازد، برای فرزندانش كافی نيست. برادرش علي(ع) خليفه‏ی مسلمين است. با خود فكر مي‏كند كه پيش برادر مي‏روم و بر حصَّه‏ي1 خود كمی مي‏افزايم. پيش علی مي‏آيد و فقر و فاقه‏ی خانوادگی خويش را برای علی بازگو مي‏كند و از علی مي‏خواهد كه به جيره‏ی ماهيانه او بيفزايد. علي(ع) سكه‏ای را داغ مي‏كند و در آتش افروخته گرم مي‏نمايد و اين سكه را به دست عقيل مي‏گذارد، يا به دست او نزديك مي‏كند. عقيل از شدت آتش ضجّه برمي‏آورد:
كه اين برادر با من چه مي‏كني؟ چرا مرا مي‏سوزاني؟ علي(ع) مي‏فرمايد؛
ای عقيل تو نمي‏توانستی كه به سكه داغ را تحمل كنی، سكه‏ای را كه توسط انسانی ضعيف گرم شده باشد، چگونه انتظار داری كه من در روز قيامت آتش عذاب خدای را تحمل كنم.
همين عقيل، همين كسی كه نمي‏تواند با علی زندگی كند. به سراغ معاويه مي‏رود و همين داستان را برای معاويه در جلسه‏ی او شرح مي‏دهد و در آن‏جا همه گريه مي‏كنند، همه